تبليغاتX
آداب السير والسلوك

ابومحمد حسن بن وجناء مي گويد: سـالـي كـه پنجاه و چهارمين حج خود را بجا مي آوردم ، در زير ميزاب (ناودان خانه كعبه )، بعد از نماز عشاء، در سجده بودم و دعا و تضرع مي نمودم .

ناگاه شخصي مراحركت داد و گفت : يا حسن بن وجناء، برخيز.سـر بـرداشتم .

ديدم زني زرد و لاغر، به سن چهل سال يا بيشتر بود.زن براه افتاد و من پشت سر او بدون آن كه سؤالي كنم ، روانه شدم .تا آن كه به خانه حضرت خديجه (س ) رسيديم .خـانـه ، اتـاقـي داشـت كه در آن وسط ديوار بود و نردباني گذاشته بودند كه به طرف دراتاق بالا مي رفت .آن زن بالا رفت و صدايي آمد كه يا حسن بالا بيا.من هم رفتم و كناردر ايستادم .در اين موقع حضرت صاحب الزمان (ع ) فرمودند: يا حسن بر من نترسيدي ؟ (كنايه از اين كه چقدر به فكر من بودي ؟) به خدا قسم در هيچ سالي به حج مشرف نشدي ،مگر آن كه من با تو (و هميشه به ياد تو) بودم .تا اين مطلب را شنيدم ، از شدت اضطراب بيهوش شدم و روي زمين افتادم .

بعد ازدقايقي به خود آمدم و برخاستم .فـرمـودنـد: يا حسن در مدينه ملازم خانه جعفر بن محمد (ع ) باش و در خصوص آذوقه و پوشاك نمي خواهد به فكر باشي ، بلكه مشغول طاعت و عبادت شو.بعد از آن دفتري كه در آن دعاي فرج و صلوات بر خودشان بود، عطا كردند وفرمودند: اين دعا را بـخـوان و همان طور بر من صلوات فرست و آن را به غير ازشيعيان و دوستانم نده ، زيرا كه توفيق در دست خدا است .

حسن بن وجناء مي گويد عرض كردم : مولاي من ، آيا بعد از اين شما را زيارت نخواهم كرد.فـرمـودنـد: يـا حـسن ، هر وقت خدا بخواهد، مي بيني و در اين هنگام مرا مرخص كردندو من هم مراجعت نمودم .پس از آن هميشه ملازم خانه امام جعفر صادق (ع ) بودم و از آن جا بيرون نمي رفتم ،مگر براي وضو يـا خـواب يا افطار.

وقتي هم براي افطار وارد خانه مي شدم ، مي ديدم كاسه اي گذاشته شده و هر غـذايـي كه در روز به آن ميل پيدا كرده بودم ، با يك نان برايم قرار داده شده بود.از آن غذا به قدر كفايت مي خوردم .لباس زمستاني و تابستاني هم در وقت خود مي رسيد.از طـرفـي مردم براي من آب مي آوردند و من آب را در ميان خانه مي پاشيدم .غذا هم مي آوردند، ولـي چـون احـتـيـاجـي نـداشـتـم ، آن را به خاطر اين كه كسي بر حالم اطلاع پيدانكند، تصدق مي نمودم

كمال الدين ج 2، ص 17، س 3

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 22:16  توسط احسان  | 



عيسي بن مهدي جوهري مي گويد: سال 268، به قصد حج از شهر و ديار خود خارج شدم و ضمنا قصد تشرف به مدينه منوره را داشتم ، زيرا اثري از حضرت به دست آمده بود.

در بـين راه مريض شدم و وقتي كه از فيد (منزلي در بين راه كوفه و مكه ) خارج شدم ،ميل زيادي به خوردن ماهي و خرما پيدا كردم .

تا آن كه وارد مدينه شدم و برادران خود (شيعيان ) را ملاقات كردم .

ايشان مرا به ظهورآن حضرت در صاريا بشارت دادند.

لـذا بـه صاريا رفتم .

وقتي به آن جا رسيدم ، كاخي را مشاهده كردم و ديدم تعدادي بزماده ، داخل قصر مي گشتند.

در آن جا توقف كرده و منتظر فرج بودم ، تا آن كه نمازمغرب و عشاء را خواندم و مـشـغـول دعـا و تضرع و التماس براي زيارت حضرت بقية اللّه ارواحنافداه بودم .

ناگاه ديدم بدر، خادم حضرت ولي عصر (ع ) صدا مي زند: اي عيسي بن مهدي جوهري داخل شو.

تـا ايـن صدا را شنيدم ، تكبير و تهليل گويان با حمد و ثناي الهي به طرف قصر براه افتادم .

وقتي به حـيـاط قصر وارد شدم ، ديدم سفره اي را پهن كرده اند.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:13  توسط احسان  | 



ابوسعيد غانم هندي مي گويد: مـن در يكي از شهرهاي هند (كشمير) بودم و دوستاني داشتم كه چهل نفر بودند. ما بركرسيهايي كـه در طـرف راسـت سـلـطان بود، مي نشستيم و همه كتب اربعه (تورات ،انجيل ، زبور و صحف ابراهيم ) را خوانده ، با آنها در ميان مردم حكم مي كرديم ومسائل دين را به ايشان تعليم و در حلال و حرام نظر مي داديم .

سلطان و رعيت هم به ما رجوع مي كردند. روزي در خصوص سيد انبياء، رسول اللّه (ص )، صحبتي شد و بين خودمان گفتيم ،اين پيغمبر كه در كـتـابها نامش برده شده وضعش بر ما مخفي مي باشد، پس واجب است كه به دنبال او باشيم و آثارش را جستجو كنيم . در آن مـجـلـس نـظـر تـمام ايشان بر اين موضوع قرار گرفت كه من براي جستجو خارج شده و سـيـاحـت كـنـم . مـن هـم بـا ايـن عزم در حالي كه با خود، مال و ثروت زيادي برداشته بودم ، از هندوستان ، خارج شدم .دوازده ماه سير نمودم ، تا آن كه به نزديكي شهر كابل رسيدم . به طايفه اي از تركمن ها برخورد نمودم .آنها مرا غارت و جراحات شديدي بر من وارد آوردند به كابل وارد شدم . حاكم كابل از حال من مطلع شد و مرا روانه بلخ ‌كرد. والي در آن زمان ، داوود بن عباس بن ابي الاسود بود.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:25  توسط احسان  | 



ابن شاذان مي گويد: بـه گـوشم خورده بود، كه ابوسعيد كابلي در كتاب انجيل صحت و حقانيت دين مقدس اسلام را ديـده و لذا به سوي آن هدايت شده است و از كابل ، براي تحقيق از اسلام خارج گشته ، و به آن جا رسـيده بود به همين جهت در فكر بودم او را ببينم .

تا آن كه ملاقاتش كردم و از احوالش پرسيدم ، او اين طور نقل كرد: من براي رسيدن به محضرحضرت صاحب الامر (ع ) زحمت زيادي كشيدم ، تا آن كـه وارد مـديـنـه مـنـوره گشته ،مدتي در آن جا اقامت نمودم . در اين باره با هركس صحبت مي كردم ، مرا نهي مي نمود. تـا آن كـه شيخي از بني هاشم به نام يحيي بن محمد عريضي را ملاقات نمودم . او گفت :آن كسي كه تو به دنبالش هستي ، در صاريا مي باشد.

بايد به آن جا بروي . وقـتـي اين خبر را شنيدم ، به طرف صاريا براه افتادم . در آن جا به دهليزي كه آن راآب پاشي كرده بـودنـد، وارد شـدم . ناگاه غلام سياهي از خانه اي بيرون آمد و مرا ازنشستن در آن جا نهي كرد و گفت : از اين جا بلند شو و برو.

هر قدر اصرار كرد، من قبول نكردم و گفتم : نمي روم و به التماس افتادم . وقتي اين حالت مرا ديد، داخل خانه شد. بعد از لحظاتي بيرون آمد و گفت : داخل شو. وقـتي داخل شدم ، مولاي خود را ديدم كه در وسط خانه نشسته اند. همين كه نظرمبارك حضرت بر من افتاد، مرا به آن نامي كه كسي غير از نزديكانم در كابل نمي دانستند، خواندند.

عرض كردم : مولاجان خرجي من از بين رفته است - در حالي كه اين طور نبود -وقتي حضرت اين جـمله را از من شنيدند، فرمودند: نه ، خرجي ات هست ، اما به خاطراين دروغي كه گفتي ، از بين خواهد رفت .

بعد هم مبلغي عطا فرمودند و من هم برگشتم . طولي نكشيد كه آنچه با خود داشتم ، از بين رفت و مبلغي را كه به من عطا كرده بودند،ماند. سال دوم هم به صاريا مشرف شدم ، اما آن خانه را خالي يافتم و كسي در آن جانبود

كمال الدين  ج 2، ص 17، س 16

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:54  توسط احسان  | 



ازدي مي گويد: من مشغول طواف خانه خدا بودم شش دور رفتم و قصد داشتم دور هفتم را شروع كنم كه ناگاه چشمم به حلقه اي از مردم افتاد كه در طرف راست كعبه بودند! جواني خوشرو و خوشبو با مهابت تمام نزد ايشان ايستاده و صحبت مي فرمود، به طوري كه بهتر از سخن او و دلنشين تر از گفتارش نشنيده بودم . نزديك رفتم كه با او صحبت كنم ، اما ازدحام جمعيت مانع از نزديكي به او گرديد. از مردي پرسيدم : اين جوان كيست ؟ گـفـت : پسر رسول خدا (ص ) است ، كه سالي يك بار براي خواص (دوستان خصوصي ) خود ظاهر مي شود و براي آنها حديث مي فرمايد. وقـتـي ايـن مـطـلـب را شنيدم ، خود را به او رسانده و عرض كردم : مولاجان ، من براي هدايت به خدمت شما آمده ام و مي خواهم مرا راهنمايي كنيد. تا اين گفته را شنيدند، دست بردند و از سنگريزه هاي مسجد برداشتند و به من دادند. وقتي به آن نـگـاه كردم ، ديدم تكه طلايي است . بعد از آن كه اين موضوع عجيب رامشاهده كردم ، براه افتادم .

نـاگـاه ديدم آن بزرگوار پشت سر من آمدند و به من فرمودند:حجت بر تو ثابت شد و حق برايت ظاهر گرديد و كوري از چشم تو رفت .آيا مراشناختي ؟ عرض كردم : نه ، نشناختم . فرمود: منم مهدي . منم قائم زمان .منم آن كه زمين را پر از عدل و داد مي كنم ، همان طوري كه از ظلم و ستم پر شده باشد، به درستي كه زمين از حجت خالي نخواهد بودو خداي تعالي مردم را در حيرت و سرگرداني رها نمي كند.بعد هم فرمودند: آنچه را كه ديدي نزد تو امانت است ، آن را براي برادران مؤمنت نقل كن

كمال الدين ج 2، ص 13، س 30.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:45  توسط احسان  | 



 

زهري مي گويد: من تلاش فراواني براي زيارت حضرت صاحب الامر (ع ) داشتم ، اما به اين خواسته نرسيدم . تا آن كه بـه حـضور محمد بن عثمان عمروي - نايب دوم حضرت در غيبت صغري - رفتم و مدتي ايشان را خدمت نمودم . روزي التماس كردم كه مرا به محضرآن حضرت برساند. قبول نكرد، ولي چون زياد تضرع كردم ، فرمود: فردا، اول روز بيا. روز بـعـد، اول وقـت بـه نزد او رفتم . ديدم شخصي آمد كه جواني خوشرو و خوشبو درلباس تجار همراه او بود و جنسي با خود داشت . در اين جا عمروي به آن جوان اشاره كرد، كه اين است آن كه مي خواهي . مـن بـه حـضـور آن حـضـرت رفـتم و آنچه خواستم سؤال كردم و جواب شنيدم . بعدحضرت ، به درخـانه اي كه خيلي مورد توجه نبود، رسيدند و خواستند داخل آن خانه شوند كه عمروي گفت : اگر سؤالي داري بپرس ، كه ديگر او را نخواهي ديد. رفـتـم كه سؤالي بپرسم ، اما حضرت گوش ندادند و داخل خانه شدند و فرمودند:((ملعون است ، مـلـعـون است ، كسي كه نماز مغرب را تا وقتي كه ستاره در آسمان زيادشود، تاخير اندازد. ملعون است ، ملعون است ، كسي كه نماز صبح را تا وقتي كه ستاره ها غايب شوند، تاخير اندازد))

كمال الدين ج 2، ص 13، س 38.

کتاب های مذهبی کم حجم در کتابخانه کتابهای مذهبی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 21:29  توسط احسان  | 



سيد بن طاووس (ره ) فرمود: شـخـصـي روز يـكـشـنبه اي در بيداري خدمت حضرت صاحب الزمان (ع ) رسيد كه آن حضرت ، اميرالمؤمنين (ع ) را با اين جملات زيارت مي نمود.

الـسـلام علي الشجرة النبوية و الدوحة الهاشمية المضي ئة المثمرة بالنبوة المونقة بالامامة السلام عليك و علي ضجيعيك ادم و نوح السلام عليك و علي اهل بيتك الطيبين الطاهرين السلام عليك و علي الملائكة المحدقين بك والحافين بقبرك يامولاي يا اميرالمؤمنين هذا يوم الاحد و هو يومك و بـاسـمك و انا ضيفك فيه وجارك فاضفني يا مولاي و اجرني فانك كريم تحب الضيافة و ماءمور بـالاجـارة فـافعل ما رغبت اليك فيه و رجوته منك بمنزلتك و ال بيتك عنداللّه و منزلته عندكم و بـحـق ابن عمك رسول اللّه صلي اللّه عليه و آله و سلم و عليكم اجمعين

روزهاي يكشنبه مـتـعـلـق به حضرت اميرالمؤمنين وحضرت فاطمه زهرا (ع ) است و اين زيارت در كتاب مفاتيح الجنان ذكر شده است .

كمال الدين ج 2، ص 81، س 29.

 

چند کتاب جدید در کتاب خانه مذهبی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 15:41  توسط احسان  | 



شيخ بزرگوار، حسن بن مثله جمكراني (ره )، مي گويد: شب سه شنبه ، هفدهم ماه مبارك رمضان سال نود و سه ، در خانه ام خوابيده بودم . ناگاه نيمه شب جـمعي به در منزل آمدند و مرا از خواب بيدار كرده و گفتند: برخيز و دعوت امام مهدي صاحب الزمان (ع ) را اجابت كن كه تو را خواسته اند. برخاستم و آماده شدم و به آنها گفتم : بگذاريد پيراهنم را بپوشم . صدايشان بلند شد: هو ما كان قميصك ، يعني اين پيراهن مال تو نيست . خـواستم شلوار را بپوشم . صدايشان آمد كه ليس ذلك منك فخذ سراويلك ، يعني اين شلوار، شلوار تو نيست . شلوار خودت را بپوش .من هم شلوار خودم را پوشيدم . خواستم به دنبال كليد در خانه بگردم . صدايي آمد كه الباب مفتوح ، يعني در بازاست . وقتي از منزل خارج شدم ، عده اي از بزرگان را ديدم سلام كردم .جواب دادند وخوش آمد گويي كردند. بعد هم مرا، تا جايي كه الان محل مسجد است ، رساندند. وقتي خوب نگاه كردم ، ديدم تختي گذاشته شده و فرش نفيسي بر آن پهن است وبالشهاي خوبي روي آن قـرار دارد. جـوانـي سي ساله بر آن تخت نشسته و به بالش تكيه كرده است .

پيرمردي در مـحـضـرش نشسته و كتابي در دست دارد و برايش مي خواند،و حدود شصت مرد در آن مكان در اطراف او نماز مي خوانند: بعضي از آنها لباسهاي سفيد و بعضي لباس سبز به تن داشتند.آن پيرمرد حضرت خضر (ع ) بود. او مرا نشانيد.

کتاب های جدید در کتابخانه کم حجم مذهبی این بار  حضرت مهدى عليه السلام فروغ تابان ولايت و  راهى به سوى حقيقت است حتما دانلود کنید


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 15:12  توسط احسان  | 



سيد بن طاووس (ره ) مي فرمايد: شخص موثقي ، كه اجازه نداده نامش را بگويم ، برايم نقل كرد: از خدا خواستم كه حضرت ولي عصر (ع ) و امام زمان خود را ببينم . در خـواب ديدم كه كسي به من فرمود: آن حضرت را در فلان وقت مشاهده خواهي كرد. در همان وقـت بـه كاظمين رفتم .وارد حرم مطهر شدم .

ناگاه صدايي شنيدم ، كه صاحب آن صدا، حضرت امـام مـحـمـد تـقـي (ع ) را زيـارت مـي كـرد. من صاحب صدا راقبل از اين جريان مي ديدم ، ولي نـمـي دانـستم كه آن بزرگوار است ، اما در اين جا ايشان را شناختم ، در عين حال ، نخواستم بدون مقدمه خدمتشان مشرف شوم . به همين علت داخل حرم شده و سمت پايين پاي حضرت موسي بن جعفر(ع ) ايستادم . ناگاه همان بزرگوار، كه مي دانستم حضرت بقية اللّه (ع ) است با يك نفر ديگر كه همراه او بود، از حرم بيرون رفت . من ايشان را ديدم ، اما مهابت و رعايت ادب مانع شد كه چيزي بپرسم

كمال الدين ج 2، ص 173، س 22.

 

کتاب های جدید در کتابخانه کم حجم مذهبی این بار  چهارده اختر تابناك و  چشم به راه مهدی است حتما دانلود کنید .

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 14:29  توسط احسان  | 



آخوند، ملا زين العابدين سلماسي ، از ناظر كارهاي سيد بحرالعلوم نقل مي كند: در مـدتـي كـه سـيـد در مكه معظمه سكونت داشت ، با آن كه در شهر غربت بسر مي برد واز همه دوستان دور بود، در عين حال از بذل و بخشش كوتاهي نمي كرد و اعتنايي به كثرت مخارج و زياد شدن هزينه ها نداشت .

يك روز كه چيزي باقي نمانده بود، چگونگي حال را خدمت سيد عرض كردم ، ايشان چيزي نفرمود. برنامه سيد بر اين بود كه صبح طوافي دور كعبه مي كرد و به خانه مي آمد و در اتاقي كه مخصوص خودش بود، مي رفت . آن وقت ما قلياني براي ايشان مي برديم . آن رامي كشيد، بعد بيرون مي آمد و در اتـاق ديـگـري مـي نشست و شاگردان از هر مذهبي جمع مي شدند و او هم براي هر جمعي به روش مذهب خودشان درس مي گفت .

فرداي آن روزي كه از بي پولي شكايت كرده بودم ، وقتي از طواف برگشت ، طبق معمول قليان را حاضر كردم ، اما ناگاه كسي در را كوبيد. سيد به شدت مضطرب شد وبه من گفت : قليان را بردار و از اين جا بيرون ببر و خود با عجله برخاست و رفت و دررا باز كرد. شخص جليلي به هيئت اعراب داخل شد و در اتاق سيد نشست و سيد در نهايت احترام و ادب دم در نشست و به من اشاره كرد كه قليان را نزديك نبرم . سـاعـتي با هم صحبت مي كردند.

بعد هم آن شخص برخاست . باز سيد با عجله از جابلند شد و در خـانـه را بـاز كرد.دستش را بوسيد و آن بزرگوار را بر شتري كه كنار درخانه خوابيده بود، سوار كرد. او رفـت و سيد با رنگ پريده برگشت . حواله اي به دست من داد و گفت : اين كاغذ،حواله اي است به مرد صرافي در كوه صفا، نزد او برو و آنچه حواله شده ، بگير.حـوالـه را گـرفـتـم و نزد همان مرد بردم . وقتي آن را گرفت و در آن نظر كرد، كاغذ رابوسيد و گفت : برو و چند حمال بياور. من هم رفتم و چهار حمال آوردم . صراف مقداري كه آن چهار نفر قدرت داشتند،پول فرانسه (هر پول فرانسه كمي بيشتر از پنج ريال عجم بود) آورد و ايشان برداشتندو به منزل آوردند.

پـس از مـدتـي ، روزي نزد آن صراف رفتم تا از او بپرسم كه اين حواله از چه كسي بود،اما با كمال تـعـجـب نـه صـرافـي ديـدم و نـه دكاني ! از كسي كه در آن جا بود، پرسيدم : اين صراف با چنين خـصـوصياتي كجا است ؟ گفت : ما اين جا هرگز صرافي نديده بوديم واين جا مغازه فلان شخص مي باشد.دانستم اين موضوع ، از اسرار ملك علام وپروردگار متعال بوده است

كمال الدين ج 2، ص 122، س 1

 

 

 کتاب جدید در کتابخانه کم حجم مذهبی این بار جلوه هاى پنهانى امام عصر عليه السلام  است حتما دانلود کنید .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:39  توسط احسان  | 



مـتـقي زكي ، سيد مرتضي نجفي ، كه خواهرزاده سيد بحرالعلوم را داشت و در سفر وحضر، همراه سيد و مواظب خدمات داخلي و خارجي ايشان بود، فرمود: در سـفـر زيـارت سـامـرا بـا ايشان بودم .

حجره اي بود كه علامه تنها در آن جا مي خوابيد. من نيز حـجـره اي داشـتـم كـه مـتصل به اتاق ايشان بود و كاملا مواظب بودم كه شب و روزآن جناب را خدمت كنم .

شـبـهـا مـردم نزد آن مرحوم جمع مي شدند، تا آن كه مقداري از شب مي گذشت . شبي برحسب عادت خود نشست ، و مردم نزد او جمع شدند، اما ديدند گويا آن شب حضورمردم را نمي پسندد و دوسـت دارد خـلـوت كـند.

با هركس سخن مي گفت ، معلوم مي شدكه عجله دارد. كم كم مردم رفـتند و جز من كسي باقي نماند. به من نيز امر فرمود كه خارج شوم . من هم به حجره خود رفتم ، ولي در حالت سيد فكر مي كردم و خواب ازچشمم رفته بود. كمي صبر كردم ، آنگاه مخفيانه بيرون آمدم تا از حالش جويا شوم . ديدم درب حجره اش بسته است . از شكاف در نگاه كردم ، ديدم چراغ به حال خودروشن است ، ولي كسي در حجره نيست . داخل اتاق شدم و از وضع آن فهميدم كه امشب سيد نخوابيده است .

لـذا بـه خـاطـر مـخفي كاري با پاي برهنه در جستجوي سيد براه افتادم ، ابتدا داخل صحن شريف عـسـكريين (ع ) شدم ، ديدم درهاي حرم بسته است . در اطراف و خارج حرم تفحص كردم ، ولي باز اثـري نـيـافـتم .داخل صحن سرداب مقدس شدم ، ديدم درها بازاست . از پله هاي آن آهسته پايين رفتم و مواظب بودم هيچ صدايي از خود بروز ندهم . در آن جا از گوشه سرداب همهمه اي شنيدم كه گويا كسي با ديگري سخن مي گويد،اما كلمات را تشخيص نمي دادم .

تا آن كه سه يا چهار پله ماند و من در نهايت آهستگي مي رفتم .نـاگـاه صـداي سـيـد از آن جا بلند شد كه اي سيد مرتضي چه مي كني و چرا از حجره ات بيرون آمده اي ؟ در جـاي خود ميخكوب شدم و متحير بودم كه چه كنم .تصميم گرفتم كه تا مرا نديده ،برگردم ، ولـي بـه خـود گـفـتـم ، چـطور مي خواهي آمدنت را از كسي كه تو را بدون ديدن شناخته است ، بـپوشاني ؟ لذا جوابي را با معذرت خواهي به سيد دادم و در بين عذرخواهي از پله ها پايين رفتم ، تا به جايي رسيدم كه گوشه سرداب مشاهده مي شد.سيد را ديدم كه تنها رو به قبله ايستاده و كس ديـگـري ديـده نـمـي شـود  فـهـمـيـدم كه او باغايب از انظار حضرت بقية اللّه ارواحنافداه سخن مي گفت

كمال الدين ج 2، ص 149، س 31

 

               صفحه جدید برای دانلود کتابهای کم حجم حتما نگاه کنید

                      http://tanha-o.blogfa.com/page/ketabkhaneh.aspx 

 و در صورت امکان لینک مستقیم در لینک دوستان وبلاگ خود قرار دهید تا قدمی کوچکی برای تبلیغ تشیع کرده باشیم    .( یک کتاب جدید  قرار داده شده است )

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:54  توسط احسان  | 



عالم رباني ، ملا زين العابدين سلماسي (ره ) فرمود: روزي جـنـاب سـيـد بحرالعلوم (ره ) وارد حرم اميرالمؤمنين (ع ) شد. در آن جا اين بيت را با خود مي خواند: ((چه خوش است صوت قرآن زتو دلربا شنيدن )). از سـيد سؤال كردم : علت خواندن اين بيت چيست ؟ فرمود: همين كه وارد حرم اميرالمؤمنين (ع ) شـدم ، مولايمان حضرت ولي عصر (ع ) را ديدم كه در بالاي سرمطهر، با صداي بلند، قرآن تلاوت مي فرمود.وقتي صداي آن بزرگوار را شنيدم ، اين بيت را خواندم و همين كه داخل حرم شدم ،حضرت قرائت قرآن را ترك نموده و از حرم تشريف بردند

كمال الدين ج 2، ص 68، س 12.

 

              صفحه جدید برای دانلود کتابهای کم حجم حتما نگاه کنید

                      http://tanha-o.blogfa.com/page/ketabkhaneh.aspx 

 و در صورت امکان لینک مستقیم در لینک دوستان وبلاگ خود قرار دهید تا قدمی کوچکی برای تبلیغ تشیع کرده باشیم    

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 0:19  توسط احسان  | 



عالم رباني ، آخوند ملا زين العابدين سلماسي (ره ) نقل نمود: در حـرم عـسـكـريين (ع ) با جناب سيد بحرالعلوم (ره ) نماز خوانديم . وقتي ايشان خواست بعد از تشهد ركعت دوم برخيزد، حالتي برايش پيش آمد كه اندكي توقف كرد و بعد برخاست . هـمـه ما از اين كار تعجب كرده بوديم و علت آن توقف را نمي دانستيم و كسي هم جرات نمي كرد سـؤال كند، تا آن كه به منزل برگشته و سفره غذا را انداختند. يكي ازسادات حاضر در مجلس به من اشاره كرد كه علت توقف سيد در نماز را سؤال كنم . گفتم : نه تو از ما نزديك تري . در اين جا جناب سيد (ره ) متوجه من شده و فرمود: چه مي گوييد؟ مـن كه از همه جسارتم زيادتر بود، گفتم : آقايان مي خواهند سر آن حالت را كه در نمازبراي شما پيش آمد، بدانند. فرمودند: حضرت بقية اللّه (ع ) براي سلام كردن به پدر بزرگوارشان داخل حرم مطهر شدند، لذا از مـشـاهـده جـمـال نـورانـي ايـشـان حـالـتي كه ديديد به من دست داد، تاآن كه از آن جا خارج شدند

كمال الدين ج 2، ص 68، س 4.

 

                                      دانلود کتاب کم حجم

               اتفاق در مهدى موعود عليه السلام

 

                          http://www.easyul.com/dl/1184/ketab.zip.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0:32  توسط احسان  | 



صاحب كتاب مفتاح الكرامه - سيد جواد عاملي (ره ) - فرمود: شـبـي ، اسـتادم سيد بحرالعلوم از دروازه شهر نجف بيرون رفت و من نيز به دنبال اورفتم تا وارد مسجد كوفه شديم . ديدم آن جناب به مقام حضرت صاحب الامر (ع ) رفته و با امام زمان ارواحنافداه گفتگويي داشت ، از جمله از آن حضرت سؤالي پرسيد. ايشان فرمودند: در احكام شرعي وظيفه شما عمل به ادله ظاهري است و آنچه از اين ادله به دست مي آوريد، همان را بايد عمل كنيد

كمال الدين ج 2، ص 68، س 35

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:22  توسط احسان  | 



عالم جليل آخوند ملا زين العابدين سلماسي (ره ) فرمود: روزي در مـجلس درس فخر الشيعه ، آية اللّه علامه بحر العلوم (ره ) در نجف اشرف نشسته بوديم ، كه عالم محقق جناب ميرزا ابوالقاسم قمي - صاحب كتاب قوانين -براي زيارت علامه وارد شدند. آن سـال ، سـالي بود كه ميرزا از ايران براي زيارت ائمه عراق (ع ) و حج بيت اللّه الحرام آمده بودند. كساني كه در مجلس درس حضور داشتند كه بيشتر از صد نفر بودندمتفرق شدند. فقط من با سه نفر از خواص اصحاب علامه ، كه در درجات عالي صلاح و ورع و اجتهاد بودند، مانديم .

محقق قمي رو به سيد كرد و گفت : شما به مقامات جسماني (به خاطر سيادت ) وروحاني و قرب ظـاهـري (مـجـاورت حـرم مـطـهـر اميرالمؤمنين (ع )) و باطني رسيده ايد. پس از آن نعمتهاي نامتناهي ، چيزي به ما تصدق فرماييد.سـيد بدون تامل فرمود: شب گذشته يا دو شب قبل [ترديد از ناقل قضيه است ] براي خواندن نماز شـب بـه مسجد كوفه رفته بودم . با اين قصد، كه صبح اول وقت به نجف اشرف برگردم ، تا درسها تعطيل نشود.[سالهاي زيادي عادت علامه همين بود. ] وقـتـي از مـسـجـد بـيرون آمدم ، در دلم براي رفتن به مسجدسهله شوقي افتاد، اما خود رااز آن مـنـصـرف كردم ، از ترس اين كه به نجف اشرف نرسم ، ولي لحظه به لحظه شوقم زيادتر مي شد و قلبم به آن جا تمايل پيدا مي كرد. در هـمـان حـالـت ترديد بودم كه ناگاه بادي وزيد و غباري برخاست و مرا به طرف مسجد سهله حركت داد. خيلي نگذشت كه خود را كنار در مسجدسهله ديدم .


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 9:4  توسط احسان  | 



سيد مير علام تفرشي ، كه از شاگردان فاضل مقدس اردبيلي (ره ) است ، مي گويد: شبي در صحن مقدس اميرالمؤمنين (ع ) راه مي رفتم .خيلي از شب گذشته بود.ناگاه شخصي را ديـدم كـه به سمت حرم مطهر مي آيد. من نيز به سمت او رفتم ، وقتي نزديك شدم ، ديدم استاد ما ملا احمد اردبيلي است .خـود را از او مخفي كردم ، تا آن كه نزديك در حرم رسيد و با اين كه در بسته بود، بازشد و مقدس اردبيلي داخل حرم گرديد.ديدم مثل اين كه با كسي صحبت مي كند.بعد از آن بيرون آمد و در حرم هم بسته شد. به دنبال او براه افتادم ، به طوري كه مرانمي ديد. تا آن كه از نجف اشرف بيرون آمد و به سمت كوفه رفت .وارد مسجد جامع كوفه شد و در محرابي كه حضرت اميرالمؤمنين (ع ) شربت شهادت نوشيده اند، قرار گرفت ، ديدم راجع به مساله اي با شخصي صحبت مي كند وزمان زيادي هم طول كشيد.

بـعـد از مدتي از مسجد بيرون آمد و به سمت نجف اشرف روانه شد. من نيز به دنبالش مي رفتم ، تا نـزديـك مسجد حنانه رسيديم (مسجدي كه ديوارش خم شده است وعلت آن اين است كه وقتي جـنـازه اميرالمؤمنين (ع ) را براي دفن در نجف اشرف ، ازآن جا عبور مي دادند، ديوار اين مسجد، روي ارادت بـه آن حـضرت خم شد).

در آن جاسرفه ام گرفت ، به طوري كه نتوانستم خود را نگه دارم . همين كه صداي سرفه مرا شنيد، متوجه من شد و فرمود: آيا تو مير علامي ؟ عرض كردم : بلي .فـرمـود: ايـن جا چه كار داري ؟ گفتم : از وقتي كه داخل حرم مطهر شده ايد، تا الان با شمابودم ، شـما را به حق صاحب اين قبر (اميرالمؤمنين (ع )) قسم مي دهم ، اتفاقي را كه امشب پيش آمد، از اول تا آخر به من بگوييد.

فرمود: مي گويم ، به شرط آن كه تا زنده ام آن را به كسي نگويي . من هم قبول كردم و باايشان عهد و ميثاق نمودم .وقـتي مطمئن شد، فرمود: بعضي از مسائل بر من مشكل شد و در آنها متحير ماندم ودر فكر بودم كـه نـاگاه به دلم افتاد به خدمت اميرالمؤمنين (ع ) بروم و آنها را ازحضرتش بپرسم .وقتي كه به حـرم مطهر آن حضرت رسيدم ، همان طوري كه مشاهده كردي ، در به روي من گشوده و داخل شـدم . در آن جـا بـه درگـاه الهي تضرع نمودم ، تا آن حضرت جواب سؤالاتم را بدهند.در آن حال صـدايـي از قبر مطهر شنيدم كه فرمود: به مسجد كوفه برو و مسائلت را از قائم بپرس ، زيرا او امام زمـان تو است . به نزد محراب مسجد كوفه آمده و آنها را از حضرت حجت (ع ) سؤال نمودم ، ايشان جواب عنايت كردند و الان هم برمي گردم

كمال الدين ج 2، ص 64، س 24

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:11  توسط احسان  | 



در حله ، شخصي به نام اسماعيل بن حسن هرقلي بود [ هرقل نام روستايي است .] پسر او شمس الدين فرمود: پدرم نقل كرد: در زمـان جواني در ران چپم دملي كه آن را توثه مي گويند، به اندازه دست يك انسان ،ظاهر شد. در هـر فـصـل بـهـار مي تركيد و از آن خون و چرك خارج مي شد.اين ناراحتي مرا از هر كاري باز مي داشت .

به حله آمدم و به خدمت رضي الدين علي ، سيد بن طاووس رسيده و از اين ناراحتي شكايت نمودم .سـيـد جـراحـان حـله را حاضر نمود.ايشان مرا معاينه كردند و همگي گفتند: اين دمل روي رگ حـساسي است و علاج آن جز بريدن نيست .اگر اين را ببريم شايد رگ بريده شود و در اين صورت اسماعيل زنده نخواهد ماند، لذا به جهت وجود اين خطر عظيم دست به چنين كاري نمي زنيم .سـيـد بـن طـاووس فرمود: من به بغداد مي روم ، در حله باش تا تو را همراه خود ببرم و به اطباء و جراحان بغداد نشان دهم ، شايد ايشان علاجي بنمايند.بـا هـم بـه بغداد رفتيم .سيد اطباء را خواست و آنها همان تشخيص را دادند و از معالجه من نااميد شدند.آنـگـاه ، سـيـد بـن طـاووس به من فرمود: در شريعت اسلام ، امثال تو مي توانند با اين لباسها نماز بخوانند، ولي سعي كن خودت را از خون پاك كني .

بعد از آن عرض كردم : حال كه تا بغداد آمده ام ، بهتر است به زيارت عسكريين (ع ) درسامرا مشرف شوم و از آن جا به حله برگردم .وقـتـي سيد بن طاووس اين سخن را شنيد، پسنديد.من هم لباسها و پولي كه همراه داشتم ، به او سپردم و روانه شدم . چون به سامرا رسيدم ، داخل حرم عسكريين (ع ) شده ، زيارت كردم و بعد به سرداب مقدس مشرف گـرديـدم .به خداوند عالم استغاثه نمودم و حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف را شفيع خود قرار دادم .مقداري از شب را در آن جا به سر بردم و تا روزپنج شنبه در سامرا ماندم .آن روز به دجله رفته ، غسل كردم و لباس پاكيزه اي براي زيارت پوشيدم و آفتابه اي كه همراهم بود، پر از آب كرده برگشتم ، تا به در حصارشهر سامرا رسيدم .


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 11:7  توسط احسان  | 



جمعي از موثقين نقل كردند: مـدتـي بـحرين تحت نفوذ خارجيان بود. آنها مردي از مسلمانان را حاكم بحرين كردندتا شايد به علت حكومت كردن شخصي مسلمان ، آن جا آبادتر شود و به حالشان مفيدتر واقع گردد. آن حـاكـم از نـاصـبـيان (كساني كه با اهل بيت پيامبر اكرم (ع ) دشمني مي ورزند) بود اووزيري داشـت كـه در عـداوت و دشـمني از خودش شديدتر بود و پيوسته نسبت به اهل بحرين ، به خاطر مـحـبـتشان به اهل بيت رسالت (ع )، دشمني مي نمود و هميشه به فكرحيله و مكر براي كشتن و ضرر رساندن به آنها بود. روزي وزيـر بر حاكم وارد شد و اناري كه در دست داشت به حاكم داد. حاكم وقتي دقت كرد، ديد بر آن انار اين جملات نوشته شده است لااله الا اللّه محمد رسول اللّه و ابوبكر و عمر و عثمان و علي خلفاء رسول اللّه . اين نوشته بر پوست انار بود، نه آن كه كسي با دست نوشته باشد. حاكم از اين امر تعجب كرد و به وزير گفت : اين انار نشانه اي روشن و دليلي قوي برابطال مذهب رافضه (نام شيعيان در نزد اهل سنت ) است . حال نظر تو درباره اهل بحرين چيست ؟ وزير گفت : اينها جمعي متعصب هستند كه دليل و براهين را انكار مي كنند، سزاواراست ايشان را حـاضـر كني و انار را به آنها نشان دهي .

اگر قبول كردند و از مذهب خوددست كشيدند، براي تو ثواب و اجر اخروي عظيمي خواهد داشت و اگر از برگشتن سر باز زدند و بر گمراهي خود باقي ماندند، يكي از سه كار را با آنها انجام بده : يا باذلت جزيه بدهند، يا جوابي بياورند - اگر چه جوابي نـدارنـد - يـا آن كـه مردان ايشان رابكش و زنان و اولادشان را اسير كن و اموال آنها را به غنيمت بردار.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 13:17  توسط احسان  | 



آقاي حاج ميرزا محمد علي گلستانه اصفهاني (ره ) فرمودند: عموي من ، آقاسيد محمد علي (ره ) براي من نقل كردند: در زمـان مـا در اصـفهان شخصي به نام جعفر كه شغلش نعلبندي بود، بعضي حرفها رامي زد كه مـوجـب طـعـن و رد مـردم شـده بـود، مـثـل آن كه مي گفت : با طي الارض به كربلارفته ام . يا مـي گفت : مردم را به صورتهاي مختلف ديده ام . و يا خدمت حضرت صاحب الامر (ع ) رسيده ام . او هم به خاطر حرفهاي مردم ، آن صحبتها را ترك نمود. تـا آن كه روزي براي زيارت مقبره متبركه تخت فولاد مي رفتم . در بين راه ديدم جعفرنعلبند هم به آن طرف مي رود. نزديك او رفتم و گفتم : ميل داري در راه با هم باشيم ؟ گفت : اشكالي ندارد، با هم گفتگو مي كنيم و خستگي راه را هم نمي فهميم . قدري با هم گفتگو كرديم ، تا آن كه پرسيدم : اين صحبتهايي كه مردم از تو نقل مي كنند، چيست ؟ آيا صحت دارد يا نه ؟ گفت : آقا از اين مطلب بگذريد. اصرار كردم و گفتم : من كه بي غرضم ، مانعي ندارد بگويي .

گـفـت : آقـا مـن بيست و پنج بار از پول كسب خود، به كربلا مشرف شدم و در همه سفرها، براي زيارتي عرفه مي رفتم . در سفر بيست و پنجم بين راه ، شخصي يزدي بامن رفيق شد چند منزل كه بـا هـم رفـتـيم ، مريض شد و كم كم مرض او شدت كرد، تا به منزلي كه ترسناك بود، رسيديم و به خاطر ترسناك بودن آن قسمت ، قافله را دو روزدر كاروانسرا نگه داشتند، تا آن كه قافله هاي ديگر بـرسـنـد و جـمـعيت زيادتر شود. ازطرفي حال زائر يزدي هم خيلي سخت شد و مشرف به موت گرديد. روز سوم كه قافله خواست حركت كند، من راجع به او متحير ماندم كه چطور او را بااين حال تنها بـگذارم و نزد خداي تعالي مسئول شوم ؟ از طرفي چطور اين جا بمانم واز زيارت عرفه كه بيست و چهار سال براي درك آن ، جديت داشته ام ، محروم شوم ؟ بـالاخـره بـعد از فكر بسيار، بنايم بر رفتن شد، لذا هنگام حركت قافله ، پيش او رفتم وگفتم : من مي روم و دعا مي كنم كه خداوند تو را هم شفا مرحمت فرمايد. ايـن مطلب را كه شنيد، اشكش سرازير شد و گفت : من يك ساعت ديگر مي ميرم ، صبركن ، وقتي از دنـيا رفتم ، خورجين و اسباب و الاغ من مال تو باشد، فقط مرا با اين الاغ به كرمانشاه و از آن جا هم هر طوري كه راحت باشد، به كربلا برسان . وقتي اين حرف را زد و گريه او را ديدم ، دلم به حالش سوخت و همان جا ماندم .


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 21:13  توسط احسان  | 



متقي صالح ، حاج شيخ محمد كوفي شوشتري ، ساكن شريعه كوفه فرمود: در سال 1315 با پدر بزرگوارم ، حاج شيخ محمد طاهر به حج مشرف شديم . عادت من اين بود كه در روز پانزدهم ذيحجة الحرام ، با كارواني كه به طياره معروف بودندرجوع مي كردم ، به خاطر آن كـه آنها سريع تر برمي گشتند. تا حائل با آنها مي آمدم و درآن جا از ايشان جدا مي شدم و با صليب آمده ، آنها مرا به نجف مي رساندند،ولي در آن سال تا سماوه (از شهرهاي عراق ) همراه ما آمدند. من در خدمت پدرم بودم و از جنازها (كساني كه به نجف اشرف جنازه حمل مي كنند)براي ايشان قاطري كرايه كرده بودم ، تا او را به نجف اشرف برساند. خودم هم سوار برشتر به همراهي يك جناز، مـسـيـر را مي پيموديم . در راه نهرهاي كوچك بسياري بود وشتر من به خاطر ضعف ، كند حركت مي كرد. تا به نهر عاموره ، كه نهري عريض وعبور نمودن از آن دشوار است ، رسيديم . شتر را در نهر انـداخـتـيم و جناز كمك كرد تااز آن جا عبور كرديم . كنار نهر بلند و پر شيب بود. پاهاي شتر را با طـنـاب بستيم و او راكشيديم ، اما حيوان خوابيد و ديگر حركت نكرد.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 21:13  توسط احسان  |