بدن سالم
بیشتر خانواده های روستا دوست داشتند هم جوار قبر شیخ آقا دفن شوند.
حدود 20 سال پیش یک نفر در هرنج وصیت کرده بود مرا کنار قبر شیخ آقا دفن کنید . هنگامی که قبر را می کندند در گودی قبر دیدند مقداری از کفن شیخ آقا نمایان شد، در آن هنگام همه با حیرت دیدند بدن ایشان همچنان سالم است .
با چشمان پر از اشک و صلوات و ا... اکبر به سرعت آن قسمت را پوشاندند و قبر دیگری در آن نزدیکی برای میت آماده کردند
مقام شيخ آقا پس از مرگ
یکی از اهالی نقل می کند :
پدرم را که چند سالی از فوت او گذشته بود، در خواب دیدم.
متوجه شدم که چهره ای خسته و نگران دارد، سوال کردم حالتان چطور است؟
او گفت در اینجا خیلی به من سخت می گذرد.
دیگر پدرم را در خواب ندیدم ولی فکرم همیشه به او مشغول بود.
چند سالی که از مرگ شیخ آقا گذشت دوباره پدرم را با چهره ای خندان و متبسم در خواب دیدم به او گفتم حال شما چطور است، گفت: بسیار خوب ...، از آن موقعی که این آقا ( شیخ آقا) به اینجا آمده است همه چیز تغییر کرده است. عذاب از ما برداشته شده است و همه در آسایش به سر می بریم.
اهمیت دادن به روزی
شیخ آقا برای سفره قداست خاصی قائل بود و قبل از خوردن غذا به اصطلاح سفره را زیارت می نمود، به این صورت که سفره را می بوسید و دعا یا فاتحه ای می خواند و بعد غذا را اندکی در حد ضرورت نه به اندازه سیری می خورد.
برای صاحب سفره نیز دعا می کرد که خدا روزی ات را زیاد کند.
تقید به آداب شرعی
در مورد اهمیت دادن شیخ آقا به امور و آداب شرعی و اجتماعی می گویند: حتی اگر دختر بچه ای پایش برهنه بود، از او می خواست که پای خود را بپوشاند.
پرهیز از مال شبهه ناک
شیخ آقا به مال شبهه ناک حساسیت زیادی داشت. چونکه که از غیب مطلع بود، دقت خاصی در این مورد می نمود و در همه جا غذا نمی خورد.
اگر تشخیص می داد، مالی شبهه ناک است آن را مصرف نمی کرد و حتی، نذرهای شبهه ناک را برمی گرداند.
امام علی علیه السلام:
الورع الوقوف عند الشبهه
« پارسایی، درنگ کردن در هنگام روبه رو شدن با شبهه است.»
(نوری، 1408 ق: ج 17، 324)
سخاوت
نقل شده اگر کسی لباس نویی به شیخ آقا هدیه می داد، شیخ آقا آن را به دیگران می بخشید. ایشان از کسی پول قبول نمی کرد، حتی زمانی که با اصرار به او پول می دادند، معمولاً آن را بر روی زمین می گذاشت و سپس به را ه خود ادامه می داد. همچنین شیخ آقا نذری هایی که برای ایشان می شد را به افراد نیازمند می بخشید.
پایان دفتر زندگی
شیخ آقا بعد از عمری تلاش و دستگیری خالصانه از خلق خدا در زمستان 1330 در کولج دچار بیماری سختی می شود.
فردی بنام دایی میرزایی شیخ آقا را از کولج به هرنج می آورد.
دایی که هنوز در قید حیات است، تعریف می کند:
در راه آوردن به هرنج بلبلی سینه سرخ را دیدم که در آن فصل پر از برف پرواز می کرد و بر روی شانه شیخ آقا می نشست و گاهی از این شانه به آن شانه می پرید.
من متعجب به او نگاه می کردم که در این فصل از شدت سرما حتی گنجشک ها زیر سقف زندگی می کنند، این بلبل اینجا چه می کند؟
از زبان همسر شیخ آقا نقل می کنند:
وقتی بیماری بر شیخ آقا غالب شد، من بر بالین ایشان بودم. چراغ قدیمی لمپای نفتی، روی کرسی روشن بود.
چشمان شیخ آقا بسته بود و من بیدار بر بالای سر ایشان نشسته بودم. ناگهان متوجه شدم از سوراخ درجی ( هواکش) سقف خانه نوری به اتاق وارد می شود. کم کم تمام اتاق را مه فرا گرفت.
شیخ آقا یک دفعه بلند شد و گفت: بفرمایید بفرمایید.
من گفتم شاید آقا از شدت تب هذیان می گوید.
ترسیدم و از اتاق بیرون رفتم. بعد از لحظاتی متوجه شدم که مرا صدا می کند.
زمانی که به درون اتاق آمدم، شیخ به رحمت الهی رفته بود. به سوراخ هواکش نگریستم. مه آرام آرام در حال خارج شدن از آن مکان بود.
الذین تتوفاهم الملائکه طیبن یقولون سلام علیکم ادخلوا الجنه بما کنتم تعلمون
« آنان که چون فرشتگان ( مأموران رحمت خدا) پاکیزه از شرک قبض روحشان کنند به آنها گویند که شما به موجب اعمال نکویی که درد نیا به جا آوردید اکنون به بهشت ابدی درآیید.» ( نحل /32)
متوجه شدم ائمه اطهار علیهم السلام موقع جان دادن بر سر بالین ایشان آمده بودند و من لیاقت مشاهده آنها را نداشتم. در این زمان کلام حضرت امیر علیه السلام به یادم آمد که فرمود:
فمن یموت یرنی ـ هر کس ( مومن) بخواهد بمیرد من او را ملاقات می کنم.
زندگی لسان الغیب ، شیخ آقا در یک نگاه ماخذ : کتاب لسان الغیب شيخ آقا
یکی از شبهای سال 1251 هجری شمسی در خانه ای از روستای هرنج طالقان، گریه کودکی به گوش می رسد که نام او را زین العابدین می گذارند.
زین العابدین 134 سال پیش در خانواده ای سرشناس و مذهبی به دنیا آمد.
دوران کودکی را تحت مراقبت های پدرش و در دامان پر مهر مادرش سپری کرد. در مکتب خانه روستای هرنج مقدمات دروس عربی و قرآن را نزد میرزا ارسطو معروف به «میرزا ارس» خواند . در همین زمان بود که میرزا پی به نبوغ این پسر بچه برد، به پدر و مادرش پیشنهاد کرد که او را به قزوین بفرستند.
دایی های زین العابدین که مقیم قزوین بودند و از علماء آن زمان محسوب می شدند، او را نزد خود بردند و زین العابدین، دروس را در سطوح بالاتر در محضر دایی هایش آموخت.
تحصیلات
بعد از مدتی اقامت در قزوین، برای ادامه تحصیل خود راهی نجف شد . تا حدود 40 سالگی به تحصیلات خود در رشته های مختلف از جمله ادبیات، فقه، اصول، حدیث، تفسیر قرآن و ... ادامه داد تا آنجا که از مراجع تقلید و علمای آن زمان اجازه اجتهاد گرفت.
مدت اقامت شیخ آقا در نجف - با توجه به سن ایشان و اختلاف سنی با همسرش - حداقل بین 25 الی 30 سال بوده است.
در نجف، زین العابدین به مراتبی از معرفت می رسد که به او لقب « واصل» می دهند، به طوری که در وطنش نیز فامیل « واصلی» را بر روی او می نهند. هنگام بازگشت به وطن نیز به دلیل کرامات و ويژگيهای برجسته اخلاقی در میان مردم به " لسان الغيب " و " شيخ آقا " مشهور می شود .
شیخ آقا ایام طلبگی در نجف فقط به درس و بحث اکتفا نمی کرد بلکه برای خود برنامه سلوکی داشت به طوری که نقل می کنند شبها بعد از مطالعه درس و مباحثه با دوستان از حجره خارج می شد و به جایی که دور از چشمان دیگران قرار داشت می رفت و در خلوت خود مناجات می کرد.
مراجعت به وطن
بعد از اتمام تحصیلات ، شیخ آقا راهی وطن می شود .
نوه شیخ آقا ماجرای بازگشت ایشان را از قول همسرشان چنين نقل می کند :
« راه نجف برای مدتی بسته می شود و کسی حق ورود و خروج را نداشت . بنابراین من مجبور شدم پنهان وبدون وسیله به سوی ایران حرکت کنم.
بعد از گذشت یک ماه پیاده روی ، راه را گم کردم، آب و آذوقه ام نیز تمام شد. در این هنگام صدای پای اسب سواری را شنیدم که مرا به اسم صدا کرد:
شیخ زین العابدین به کجا می روی؟
من با تعجب پرسیدم: مگر شما مرا می شناسید؟
ایشان فرمودند: چه شده است؟ من گفتم: راه ایران را گم کرده ام.
ایشان گفت: راه را اشتباه می روی ، سپس آب و بعد غذا به من تعارف کرد.
ایشان تا فرسنگ ها راه کویر بین عراق و سوریه را با من آمد.
بعد ایستاد و به من گفت این مسیر را ادامه بده تا به روستایی برسی. بعد از اهالی آنجا نشانی باقی راه را بگیر.
هنوز از آن بزرگوار خداحافظی نکرده بودم که ایشان ناپدید شد. فهمیدم که این فرد با کرامت، از اولیاء الله بوده است.
به آن روستا که رسیدم نشانی مکان بعدی را گرفتم. هر زمان که راه را اشتباه می رفتم و آب و آذوقه ام تمام می شد، به روی شن های داغ می نشستم و فکر می کردم در این بیابان، زمان مرگ من فرا رسیده است، اسب سواری از دور پیدا می شد و مرا به اسم صدا می کرد و آب و غذا به من می داد.
به همین گونه تا طالقان این اولیاء ا... مرا همراهی کردند و از سرما و گرما نجاتم دادند و مرا از خطر گرگ و درندگان محافظت کردند.
وقتی به طالقان رسیدم، صورتی آفتاب سوخته داشتم بطوریکه کسی مرا نمی شناخت. طوری لاغر و نحیف شده بودم که فقط پوستی به روی استخوان هایم باقی مانده بود.
ادامه مطلب...
حضرت آيت الله ناصري دولت آبادي مي فرمودند :
مرحوم حاج آقا معين شيرازي فرموده بودند : يك نفر كشاورز براي ايشان تعريف كرده بود :
زماني كه كار كشاورزيمان تمام شد ، گندمها را پهن كرده بوديم تا هر كس سهم خودش راببرد در همين موقع كه مشغول استراحت بوديم يك زنبور آمد و يك گندم را برد دوباره آمد و يك دانه ديگر را برد و چندين بار اين كار را تكرار شد تا اينكه ما كنجكاو شديم ببينيم اين زنبور گندمها را كجا مي برد . خلاصه دنبال زنبور رفتيم ، ديديم زنبور گندمها را كنار يك ديوار خرابي كه در آن گنجشك نابينا است مي برد و گنجشك با شنيدن صداي زنبور دهانش را باز مي كند و زنبور هم گندم را در دهان او مي گذارد .
به اعماق دريا و در بطن سنگ دهد روزي كرم را بي درنگ
رساننده رزق گنشجك كور پديد آور ظلمت و نار و نور
بمير به اذن خدا
همچنين آيت الله فهري مرقوم فرمودند كه : حاج آقا مصطفي خميني به نقل از آقاي حاج نورالدين فرزند مرحوم شريعتمدار رشتي نقل مي كرد كه روزي من عازم مسجد كوفه بودم كه پاره اي از اعمال آنجا را بجاي آورم كنار در ورودي مسجد با مرحوم قاضي روبرو شدم و چون ديده بودم كه پدرم با شخصيتي كه داشت دست آقاي قاضي را مي بوسيد من نيز پس از مصافحه خم شدم و دست ايشان را بوسيدم ايشان دست مرا همچنان در ميان دست خودشان نگاه داشتند و به راه ادامه دادند حيا و ادب مانع من شد كه عرض كنم من اعمال انجام نياورده ام ، به ناچار همراه ايشان بازگشتم و به طرف قبر حضرت ميثم به راه افتاديم مقداري كه راه رفتيم مرحوم آقاي قاضي عصا را انداخت و روي زمين نشست و من هم تبعيت كردم ايشان صحبت مي فرمود و من گوش مي دادم در خلال صحبت ايشان من متوجه شدم كه مار مهيبي به طرف ما در حركت است من به وحشت افتادم آقاي قاضي متوجه وحشت من شد و فرمود : حواست به من باشد آن مار با ما كاري ندارد و دوباره مشغول صحبت شدند ، ولي من همچنان از ترس ناراحت بودم تا انكه مار آمد و به فاصله يكي دو متري نيمي از بدن خود را از زمين بلند كرد گويي آماده حمله بر ماست ، وحشن من بيشتر شد .
آقاي قاضي كه اضطراب مرا ديد ،متوجه مار شد و فرمود : "مُت با ذن الله " همينكه اين جمله كه از زبان مبارك ايشان در آمد مار به همان شكل نيم خيز بدون حركت ماند مجلس تمام شد و مرحوم آقاي قاضي از من جدا شد و تشريف برد ولي من برگشتم تا قضيه مار را دنبال كنم ، ديدم به همان شكل باقي است ، خواستم ببينم مار زنده است يا مرده ؟
پس از پرتاب چند سنگ پاره كه بعضي از آنها به مار نيزاصابت كرده بود جرات يافته نزديك رفتم ، ديدم مار به همان حال خشك شده و مرده است و اثري از حيات در او نيست .
حضرت آيت الله حاج سيد احمد فهري براي آقاي موسوي مطلق مرقوم فرمودند : با مرحوم آيت الله حاج مصطفي خميني فاصله ميان مسجد ك.فه و مسجد سهله را مي پيموديم كه ايشان چنين فرمودند : آيت الله آقاي حاج ميرزا حسن بجنوردي كه در وقت نقل حديث حيات داشتند مي فرمود كه آقاي حاج شيخ محمد شريعت فرزند شيخ الشريعه اصفهاني نقل مي كرد كه براي من فرزندي نمي ماند و هر بچه كه به دنيا مي آمد پس از چند ماه مي مرد ، تفالي در ميان اعراب نجف هست كه فرزند تازه مولد را به يكي از سادات هبه مي كنند و دوباره از دوباره از او تحويل مي گيرند و عقيده دارند كه اين داد و ستد موجب بقاي فرزند مي شود ما نيز با اصرار عيال نسبت به يكي از فرزندان اين عمل را انجام داديم و نوزاد پسري كه داشتيم به اغوش گرفته و عازم حرم مطهر اميرالمومنين شدم كه انجام با سيدي اين داد ستد انجام گيرد تصادفا ديدم مرحوم قاضي عصا به دست از حرم مطهر بيرون آمده و عازم منزل است جلو رفتم و پس از عرض سلام مطلب را به حضورشان عرضه داشتم ايشان با كمال اخلاق و ادب قنداق طفل را از من گرفت و فرمود : من اين بچه را از شما پذيرفتم ولي بدانيد كه قطعا نخواهند ماند و چند روزي بيش از عمر او باقي نمانده و همين طور هم شد كه پس از چند روز نوزاد از دنيا رفت .
دانشمند معظم و محقق محترم استاد فاطمي نيا مي فرمودند :زمانيكه حضرت آيت الله العظمي قاضي در نجف اشزف بودند روزي آيت الله العظمي خوئي به حضور ايشان مي آيند و خدمت ايشان عرض مي كنند : از شما مي خواهم كه چيزي به من بفهمانيد . مقصود ايشان معارف الهي و عرفاني و مكاشفات روحي بود. پس از مدتي كه آيت الله خوئي طبق دستورالعمل استادش عمل مي كنند و در يكي از شبهاي ماه مبارك رمضان كه اين شاگرد معظم خدمت استاد به سر مي برد براي ايشان مكاشفه اي با عنايت آيت الله قاضي صورت مي گيرد كه از اين قرار است : آقاي خوئي شخصي را شبيه خودش در مقابل خود مي بيند كه به آرامي تغيراتي در چهره آن شخص به وجود مي آيد تا آنجا كه محاسنش سفيد مي شوند و در نهايت محاسنش سفيد تر و درس ايشان به مسجد هندي كشيده مي شود و در مقام فتواي قرار مي گيرد و باز در گوشه اي ديگر مشاهد مي كند كه رساله ايشان چاپ شده است و بعد از مدتي بلندگوهاي كوفه اعلام مي كردند كه آيت الله العظمي خوئي به ملكوت اعلا پيوست . بعد از مشاهده اين صحنه مرحوم قاضي رو به آقاي خوئي كرده و مي فرمايند : اين بود سرگذشت شما تا آخر عمرتان عاقبت به خير مي شويد بفرمائيد برويد .
حكايتي از مرحوم قاضي ...
حضرت آيت الله ناصري دولت آبادي مي فرمود: استاد ما مرحوم آيت الله حاج شيخ عباس قوچاني وصي مرحوم آيت الله العظمي آقا سيد شيخ علي قاضي مي فرمودند : در نجف اشرف با مرحوم قاضي جلساتي داشتيم و غالبا افراد با هماهنگي وارد جلسه مي شدند و همديگر را هم مي شناختيم . در يك جلسه ناگهان ديدم سيد جواني وارد شدند ، مرحوم قاضي بحث را قطع كردند و احترام زيادي به اين سيد جوان نمودند و خطاب به او فرمودند : آقا سيد روح الله ! در مقابل سلطان جور و دولت ظالم بايد ايستاد ، بايد مقاومت كرد ، بايد با جهل مبارزه كرد . اين در حالي بود كه هنوز زمزمه اي از انقلاب امام نبود . مرحوم آيت الله قوچاني فرموده بودند كه ما خيلي آن روز تعجب كرديم ، ولي بعد از سالهاي زياد و پس از انقلاب فهميديم كه مرحوم قاضي آن روز از چه جهت آن حرفها را زد و نسبت به امام احترام كرد .
ضمنا حضرت امام نيز بسيار از ايشان با تجليل نام مي برند و مي فرمودند : قاضي كوهي بود از عظمت و مقام توحيد .
شهادت سيد و سالار شهيدان را به تمامي شيعيان آن امام همام تسليت عرض مي كنم .
التماس دعا






