در فراق یار
ایشان تا زمانی که شیخ رجبعلی زنده بود، در تهران بودند ولی بعد از فوت استاد، سفرهای زیادی به مشهد داشته و یکی دو ماهی می ماندند.
گاهی در مسافرخانه و گاهی در مدرسه نواب و گاهی پیش یکی از رفقا می رفتند و پس از مدتی خانه ای اجاره کرده و تا آخر عمر ماندگار شدند.
ایشان به حج نرفتند ولی یک سفر دو ماهه به کربلا رفته بودند. جناب شیخ پس از سال ها در پاسخ کسانی که از ایشان تقاضای معرفی استاد کرده بودند می فرمودند:
«ما هم به دنبال استادی می گردیم، هنگامی که استاد ما (شیخ رجبعلی خیاط) مرحوم شد دیگر کسی را پیدا نکردیم. از امام رضا(ع) هم خواسته ایم ولی ده، دوازده سال است که استاد ما مرحوم شده و هنوز کسی را پیدا نکرده ایم.»
اخلاص
ایشان می فرمود:
«در مسجد گوهرشاد نشسته بودم که یک طلبه ای از من پرسید: چگونه امام صادق(ع) شب تا صبح در حال عبادت بودند و به یکی از اصحابشان فرمودند: من حاضرم عبادت دیشبم را با یک کار دیشب تو عوض کنم. دیشب که تو بلند شدی آب بخوری سلام بر ابا عبدالله(ع) دادی؟
چگونه ممکن است امام معصوم(ع) عبادت یک شب خود را با یک کار کوچک از اصحابش عوض کند؟»
ایشان گفت:
«من جوابش را نمی دانستم و گفتم: بلد نیستم.
ناگهان نوری از گنبد امام رضا(ع) بالا آمد و آمد تا وارد سینه ام شد. یک مرتبه متوجه شدم که جوابش را می دانم. گفتم: جوابش را فهمیدم.
جوابش این است که انسان مخلص هیچ گاه برای کار خودش ارزش قائل نیست ولی کار دیگران را با ارزش می بیند. ما می گوییم که کار امام صادق(ع) ارزش زیادی دارد اما خود حضرت چون که مخلص است برای کارش ارزش قائل نیست و حاضر آن را با کار دیگران عوض کند.»
جذب مشتری برای خدا
جلسات ایشان به گونه ای بود که همیشه می خواستند دیگران را با خدا آشنا کنند و از اول تا آخر صحبت هایشان مشهود بود که دنبال یک مشتری برای خدا می گردند و می فرمودند:
«خوشحالی و خوشبختی من این است که یک نفر را با خدا آشنا کنم.»
این اشتیاق جناب شیخ تا حدی بود که وقتی سینه شان مریض شده و دکتر گفته بود: حرف نباید بزنید، می فرمود:
«سینه را برای این می خواهم که با آن صحبت کنم و افراد را با خدا آشنا کنم.»
ایشان با این که برای وقتشان ارزش زیادی قائل بودند ولی آن وقتی که می خواستند برای خدا مشتری پیدا کنند هر چند ساعت که می نشستند خسته نمی شدند تا جایی که برخی جلسات ایشان در شب ها تا نه ساعت طول می کشید.
ادامه مطلب...
خانواده شیخ
مرحوم شیخ عبدالکریم حامد در سال 1301 هجری شمسی در قزوین چشم به جهان گشود. پدر ایشان، شیخ محمود حامد، یکی از شاگردان مرحوم شاه آبادی بود که به عنوان حسابدار و دفتر دار امین الضرب- وزیر مالیه ناصرالدین شاه- خدمت میکرد.
امین الضرب به خاطر اعتمادی که به شیخ محمود داشت او را وصی خود و همسرش قرار میدهد و پس از فوت آنها، شیخ محمود نیز عبدالکریم را وصی خود قرار داد .
جناب شیخ از این مسئله بسیار ناراحت بود و پس از فوت پدر، با پیدا شدن وصیتنامه ای که پدرشان برادر دیگرش را وصی قرار داده بود خوشحالی به او باز گشت.
مادر ایشان نیز زن متدینه ای بوده و جناب شیخ درباره او میفرمود:
«مادرم به شوهرش (پدرم) علاقه ی بسیاری داشت به گونه ای که وقتی پدرم در کوچه می آمد، می گفت: بروید در را باز کنید، پدر تان دارد می آید. »
جایگاه پدر
آن گونه که از صحبت های جناب شیخ مشخص می شد پدر ایشان فردی با سواد و عالم بوده که پس از فوت نیز کتابهای زیادی را به ارث می گذارد. ایشان می فرمود:
«من عاقل تر از پدرم ندیدم و افراد کمی را به اندازه پدرم با سواد دیدم.»
و می فرمود:
«یک روز جوجه ای کوچک در ناودان افتاده بود و ما هر کاری کردیم نتوانستیم آن را در بیاوریم تا این که پدرم، بنایی را آورد و آن جا را خراب کرد و جوجه را نجات داد.»
و همچنین می فرمود:
«چون حیاء من زیاد بود و پیش پدرم شرم داشتم به حمام بروم در ماه مبارک رمضان تمام شب ها را بیدار بودم تا مبادا روزه ام با مشکل رو به رو شود و با خود می گفتم: شاید در خواب محتلم شوم و احتیاج به حمام پیدا کنم.»
ادامه مطلب...
تالیفات
در تأليف و تصنيف، عمده وقت نويسنده معمولاً براي يافتن مدارک و مأخذ صرف مي شود، و علامه از مأخذ و منبع حافظه اعجاز انگيزش بهره مي گرفت و مطلب را بسرعت تحليل کرده و رد مي شد.
لذا مدت کوتاهي پس از بازگشت از نجف به فکر تأليف افتاده و با آنکه فقط حدود 7 سال به اين کار ادامه داد، آثار گرانبها و ارزشمندي از خود به جاي گذاشت که اگر امروز بخواهند آن خطوط ريز دست نويس را تايپ کرده، به چاپ برسانند، شايد به بيش از شصت جلد کتاب به قطع وزيري و هر يک حدود ششصد صفحه بالغ شود.
مرحوم علامه فقط چند سال به طور جدي دست به کار نوشتن و تدريس شد، ولي از سال 1310 قمري تا پايان عمر کمتر به نوشتن پرداخت؛ چرا که حوزه درسش هر روز پر بار تر و پر جمعيت تر از روز قبل مي شد و تدريس دروس متعدد (تمام رشته هاي حوزوي) اوقات او را تماماً پر کرده بود و زمان اندکي را که به جاي مي ماند, طبق برنامه دقيق به جواب استفتائات، امور سياسي و اجتماعي مي پرداخت و بنا به گفته خودش تمام هم و غمش را روي تربيت و تعليم طلاب گذاشته بود.
آيت الله شهيد اشرفي اصفهاني فرمودند:
باعث نگراني و جاي سؤال است که چرا آثار آيت الله العظمي سيدمحمدباقر درچه اي مهجور مانده است.
آثار به جاي مانده عبادت است از:
هيجده جلد که هر يک از اين مجلدات حجمي معادل ششصد تا هفتصد صفحه دست نويس را شامل مي شود و مطالب آن با خط ريز به نگارش درآمده است، که مي توان حدس زد، تمام مجلدات چاپي آن با قطع وزيري به بيش از شصت جلد بالغ شود.
تدریس
به گفته آيت الله شهيد اشرفي اصفهاني: « شاگردان علامه درچه اي همه بالاتفاق از مجتهدين و يا بعداً از مراجع تقليد بودند.»
و يا بنا به فرمايش آيت الله حاج حسن مدرس: «علامه سيد محمدباقر درچه اي يگانه مرجعي است که شاگردانش هر کجا بودند، افتخار آفريدند.»
بنا به فرمايش فقيه اهل بيت آيت الله بروجردي : «شاگردان علامه درچه اي در هر حوزه اي که بودند، چشم و چراغ آن حوزه بوده و مي درخشيدند و معلوم بود که اين روحاني ملا و با سواد، شاگرد درچه اي بوده».
ايشان در سال 1303 قمري، به حوزه علميه اصفهان مراجعت نمود و تدريس را آغاز کرد که پس از يکي دو سال حوزه درس او در اصفهان از مشهورترين و پربارترين آنها به حساب آمد.
از برکات این حوزه درس شاگردان بسیاری است که بعدها هر کدام چشم و چراغ منطقه خود شدند .
شهادت علامه
وقتي علامه چشم از جهان فروبست، پزشکان دولتي که بر بالينش حاضر شده بودند، علت مرگ را مرگ طبيعي و بر اثر خفگي اعلام کردند، اما از آنجا که علامه صریحا با رضاخان مخالفت نموده و حتی از پذیرفتنش خودداری نموده بود ، بسياري از آگاهان از پذيرفتن اين نکته اباء کردند و مکرر تأکيد نمودند که علامه به شهادت رسيده است که برخی از دلایل آن به این شرح می باشد .
1- در سالهاي 1341 و 1342 هـ. ق قبل از در گذشت علامه؛ رضاخان در سمت سردار سپهي مکرر به اصفهان سفر مي کرد (سال در گذشت علامه).
2 - رضاخان در اين سفرها عمدتاً به ملاقات با علامه تأکيد و اصرار مي کرد، تا جايي که چند نفر از مسئولان شهر با هدايايي براي کسب اجازه ملاقات به حضور علامه فرستاد. اما علامه با وجود اصرار قاصدان و خواهش آنان به رضاخان اجازه ملاقات نداد وهداياي رضاخان را هم نپذيرفت و برگرداند.
3 - روزهاي آخر عمر علامه محدوديتها و مزاحمتهاي امنيتي و ساختگي زيادي براي علامه از طرف رضاخان پيش آمد. تا جايي که مردم به خاطر محدوديت علامه اعتصاب عمومي کردند و چند روز بازارها و سپس همه جا تعطيل شد.
4- چند روز قبل از در گذشت علامه، افرادي غير بومي و با لباس غير محلي در درچه رفت و آمد داشتند. افراد غريبه را هيچيک از اهالي درچه، تا به حال در آنجا نديده بود و پس از مرگ علامه هم کسي آنها را نديد.
5- در شب در گذشت علامه چند نفر غريبه با لباس غير محلي در نماز جماعت در درچه بين صفوف حاضر بودند و هيچکس آنان را نمي شناخت.
وقتي از آنها علت حضورشان پرسيده شده بود، گفته بودند: براي حفظ جان علامه از اصفهان فرستاده شده اند ! .
6- حمامي و کارگرش که از ارادتمندان و مقلدين علامه بودند در صبح روز درگذشت ايشان، در حالي که علامه داخل حمام بود، براي دقايقي در محل کار خود حضور نداشتند. کسي نمي داند که آنها کجا رفته بودند و چرا در آن ساعت علامه را داخل حمام رها کرده بودند؟
7 - شايع کردند که آب خزينه به وسيله راه لوله آب بالا آمده و علامه در آب غرق شده است؛ در حالي که علامه مانند اکثر قريب به اتفاق اهالي درچه شناگر بود یا اینکه آب خزينه چنان داغ بوده که علامه گرمازده شده و از دنيا رفته است. در حالي که آب خزينه در آن ساعت اوليه صبح ولرم بوده است.
8- پيکر علامه را از داخل حمام به رختکن آوردند و به فاصله 5 دقيقه اطباي دولتي کنار بدن حاضر بودند! ( در حالي که بردن خبر در گذشت علامه از درچه به اصفهان، با وسايل نقليه آن روز و آمدن طبيب از اصفهان حداقل 3 ساعت وقت لازم داشت )
آنها با عجله از بدن معاينه و صورت جلسه کردند که مرگ علامه طبيعي بوده است. !
9 - دهها سال بود که ورود علامه به حمام و خروج از آن، ساعت معين داشت.
10- مأموران دولتي، مجهز به وسايل جلوگيري از آشوب و بلوا، قبل از درگذشت علامه در مزارع درچه حاضر بودند!!
پسر ميرزا ملکم خان انگليسي که در آن وقت يک افسر نظامي بود، بارها و در مجالس مختلف به فرزندان علامه و ديگرا اظهار کرده بود که از قبل مي دانسته قرار است علامه صبح روز جمعه کشته شود و گفته بود که مأموريت داشته با 200 سواره نظام در حوالي درچه منتظر آشوب احتمالي مردم باشد.
تأکيد صريح برخي بزرگان بر شهادت علامه
به گفته حاج آقا حسن مدرس :
من همراه پدرم (آيت الله سيد محمد مدرس) در تشييع جنازه علامه حضور داشتيم. غوغايي به پا بود و در مراسم تشييع جنازه بحث بر سر آن بود که علماء فرمان دهند تا تقاض خون به ناحق ريخته شده علامه را از ايادي رضاخان بگيريم. شعارها و شعرهايي که در عزاداري خوانده مي شد و چهره هيئات همه بوي شهادت علامه را مي داد.
آيت الله اردکاني مي گويند:
شهادت علامه تقريباً مسلم بود و فرزندانش خوب مي دانستند؛ ولي رعب و وحشت رضاخاني همه را به سکوت مجبور ساخت.
ادامه مطلب...

ماخذ : کتاب قصه های خواندی از چهره ای ماندنی
1- تولد: حدود سال 1263 يا 1264 ق.
2- ورود به مکتب: از سال 1271 تا 1273 ق، از 7 تا 9 سالگي، به مدت 2 سال با همکاري پدر.
3- محضر پدر: از سال 1273 تا 1277 ق، از 9 تا 13 سالگي به مدت 4 سال.
4- رفتن از درچه به حوزه اصفهان: از سال 1277 تا 1289 ق، از 13 تا 25 سالگي، به مدت 12 سال.
5- عزيمت به حوزه علميه نجف: از سال 1289 تا 1303 ق، از 25 سالگي تا حدود 39 سالگي، به مدت حدود 14 سال.
6- بازگشت از نجف به حوزه علميه اصفهان: در سال 1303 ق، ( از تولد تا بازگشت از نجف و ورود به حوزه علميه اصفهان با محاسبه دقيق ماهها؛ 40 سال ) .
7- شهادت : در سال 1342 ق، روز جمعه 28 ربيع الثاني در 80 سالگي.
تولد، کودکي و مکتب خانه
در يک خانه محقر و ساده روستايي، ولي غرق صفا و روحانيت نوزادي که چند روز بعد محمدباقر ناميده شد، به دنيا آمد.
کودک که در کنار پدري روحاني و مادري مجتهده پرورش مي يافت، در همان سالهاي اول زندگي درايت و فراست و روشن ضميري خود را به والدينش نشان داد.
تيزبيني و ذکاوت او از يک سو و بيان شيرين و دلربايش از سوي ديگر بستگان و نزديکان و حتي همسايگان را هر روز بيش از روز پيش به خود جلب و جذب مي کرد و اين باور را در آنها استحکام مي بخشيد که اين کودک نابغه، از نوادر دوران خواهد بود وقتي که در هفت سالگي در درچه به مکتب خانه ملامحمود قدم گذاشت، معلم تيزبين، از همان روزهاي اول، آثار نبوغ و درخشندگي را در چهره کودک بوضوح ديده بود و بارها به پدرش آيت الله سيد مرتضي گوشزد کرده بود که به اين کودک عنايت خاص داشته باشد و در قدر و منزلت او را بزرگ بشمارد، و با لحني صريح به وي گفته بود که او از نظر حافظه و استعداد بر همه فرزندانت، که بر دودمانت برتري دارد و آينده اش بسيار درخشان است.
تحصیلات
او در نزد پدر ادبيات عرب را تا حد بالايي فرا گرفت و به آموختن فقه و اصول روي آورد و طولي نکشيد که به خواست پدر به حوزه علميه اصفهان پا نهاد و زير نظر برادر بزرگش سيد محمدحسين به تحصيل خود ادامه داد.
نوجوان سيزده ساله به حوزه علميه اصفهان راه يافت.
سيد محمدباقر که هنوز نوجواني بيش نبود و 13 سال بيشتر نداشت، خيلي زود به عنوان يکي از طلبه های مستعد شهرت يافت.
به هر علمي از علوم حوزوي که وراد مي شد در اندک مدتي تا به حد تخصص و استادي در آن به پيش مي رفت.
او در صرف و نحو، بديع و بيان، فصاحت و بلاغت، رياضي، تفسير قرآن و نهج البلاغه، حساب و هندسه، شعر و ادب، هيأت و نجوم و علم طب و ... از اساتيد بزرگ و فن بهره هاي وافر برد و بويژه در فقه و اصول، فلسفه و عرفان با بهره مندي از محضر اساتيدي چون آقا ميرزا محمدباقر چهارسوقي، آقا ميرزا محمد حسن نجفي و آقا ميرزا ابوالمعالي کلباسي و ديگران به درجات عالي دست يافت و در حالي که کمتر از 25 سال داشت، خود يکي از استادان سرشناس و پر کار حوزه علميه اصفهان گرديد.
در هر حال، پس از کسب مراتب عالي در رشته هاي فوق، حس کرد که حوزه علميه اصفهان ديگر عطش او را فرو نمي نشاند و لذا جوان 25 ساله به رغم شرايط بد مالي و سختي هاي فراوان ، رهسپار نجف شد.
در نجف به محضر اساتيد بزرگ راه يافت و بيش از چهارده سالي متوالي در کلاسهاي درس اساتيدي چون ميرزا محمد حسن شيرازي مشهور به ميرزاي بزرگ (مجدد)، سيد حسين ترک کوه کمره اي و حاج ميرزا حبيب الله رشتي زانوي ادب زد و با اندوخته هاي گران از علم و معنويت به وطن باز گشت.
ادامه مطلب...
مرحوم آيت الله سيد عبدالكريم كشميري خاطرات بسياري از حاج مستور شيرازي رحمهالله در طول اقامت خود در نجف اشرف به خاطر داشت و از او به عنوان مردي « فوقالعاده» ياد ميكردند و براي او كراماتي قايل بودند.
روزي براي من تعريف كردند:
مرحوم حاج مستور تا هنگامي كه در كوفه اقامت داشت، هر سال به مناسبت عيد غدير جشن بسيار مفصلي ترتيب ميداد و از محبان حضرت امير عليهالسلام به نحو شايستهاي از لحاظ معنوي پذيرايي ميكرد.
يكي از سالها، چند روز به عيد غدير مانده، به منزل مسكوني من در نجف، آمد و مصراً از من خواست تا در جشن آن سال شركت كنم، و گفت پس از نماز مغرب و عشاء كسي را براي بردن من به كوفه خواهد فرستاد.
در آن روزگار وضعيت حوزه نجف به گونهآي بود كه مراوده عالمان ديني با عارفان، پيامدهاي ناخوشايندي براي آنان به همراه داشت، لذا مرحوم حاج مستور علي رغم علاقه وافر خود نسبت به من، از شركت در نماز جماعت كه به امامت من در صحن مطهر برگزار ميشد، پرهيز ميكرد و ميفرمود:
دلم نميخواهد كه ارادت من، اسباب زحمت شما را فراهم كند! و لذا غالباً شبها در منزل از من ديدن ميكرد تا كسي متوجه مراوده او با من نگردد!
در روز موعود و بر طبق قرار، با شخصي كه حاج مستور فرستاده بود به كوفه رفتيم و در جلسه اختصاصي كه حاجي ترتيب داده بود، حضور يافتيم.
ادامه مطلب...






