ولادت
مرحوم سيد در سال 1294 هـ ق. در قزوين ديده به جهان گشود. مادر وي بانويي صالحه و دختر يكي از علماي قزوين بود. و پدر او حجت الاسلام و المسلمين سيد علي زرآبادي قزويني (م: 1318 ق) از عالمان وارسته و فاضل و اهل معاني و حقايق بي شمار بود.
تبار و نسب سيد، به شهيد اهل البيت زيد بن علي بن الحسين ـ عليه السلام ـ ميرسد؛ بدين گونه سيد موسي زرآبادي از سادات حسيني است، چنان كه نقش مهر ايشان «موسي الحسيني» بوده است
اجداد ايشان همگي از علما و مروّجين دين مبين بودهاند كه به بعضي از آنان اشاره ميشود:
1. ميرفاضل حسيني زرآبادي (م: 1195 ق)
2. حاج مير بابا، فرزند مير فاضل حسيني (م: 1212 ق)
3. سيد مير بزرگ، فرزند مير بابا (م: 1230 ق)
4. سيد مهدي، فرزند مير بزرگ (م: 1270 ق)
5. سيد علي، فرزند سيد مهدي (م: 1318 ق)
مرحوم آقا موسي برادر بزرگواري دارد كه از علماي بزرگ و خطباي زمان خود بوده، نامش سيد مهدي راشد زرآبادي است.
اين عالم بزرگ بعد از رحلت آقا سيد موسي زرآبادي، به جاي برادر، اقامه نماز جماعت را در مسجد مرحوم سيد علي به عهده ميگيرد، و حدود چهل و شش سال در آن جا به ترويج دين و نماز اشتغال ميورزد
تحصيل
سيد موسي زرآبادي، مقدمات و سطوح عاليه را در قزوين و تهران آموخت.
از جمله استادان وي در فقه و اصول ـ در قزوين ـ فقيه محقق، حضرت آية الله حاج ملا علي اكبر ايزدي سيادهني تاكستاني (م: 1340 ق) است، كه سيد تقريرات ايشان را نوشته است.
استادان وي در تهران عبارتند از:
1ـ فيلسوف فاضل، ميرزا حسن كرمانشاهي (م: 1336 ق)
وي از شاگردان فيلسوف و حكيم عاليقدر، مرحوم ميرزا ابوالحسن جلوه است، و از اركان انتقال فلسفه به طبقات متأخّر به شمار ميرود. ايشان شاگردان بسياري تربيت نموده كه از جمله آنها فيلسوف فاضل «سيد موسي زرآبادي» است
اين حكيم عاليقدر كه تدريس شفاي ابوعلي سينا در تهران بدو منتهي گشت، پس از حدود 85 سال عمر با بركت، در سال 1336 ق ديده از دنياي فاني بربست و به سراي باقي شتافت.
2ـ فيلسوف و عارف، سيد شهاب الدين شيرازي (م: 1320 ق)
3ـ فيلسوف و عارف، شيخ علي نوري حكمي (م: 1335 ق)
4ـ عالم بزرگوار، شهيد شيخ فضل الله نوري (شهادت: 1327 ق).
ادامه مطلب...
تاثیر کلام
مسجد امین الدوله چند بار مرمت و بازسازی شد.
قبل از اینکه به این صورت در بیاید و بازسازی شود، به خاطر قدیمی بودن مسجد، جیرجیرک هایی داخل حیاط مسجد بودند، که سر و صدای زیادی داشتند، تا آن حد که اگر دو نفر در کنار هم مشغول صحبت بودند صدای هم را خوب متوجه نمی شدند.
همین جیرجیرک ها وقتی شیخ محمد حسین مشغول صحبت می شد، صدایی از آنها بلند نمی شد، مثل اینکه آنجا نبودند.
احترام به سادات
زمانی پسر آقای سید علی نقی امام جماعت مسجد دروازه را خدمت آقا بردند که در خدمت آقا تحصیل کند.
آن زمان شهریه 3 یا 4 تومان بود. سر ماه وقتی برای پرداخت شهریه رفتند ، ایشان فرمود: داداشی تو حاضری من پسر حضرت زهرا ( علیها السلام) را درس بدهم و پول بگیرم، حیف نیست.
هر چه اصرار شد که آقا، شما خرجتان فقط از این راه تأمین می شود، این پسر هم یک از آن بچه هاست.
ایشان قبول نکرد و فرمود: راضی نباش برای درس دادن به پسر حضرت زهرا ( علیه السلام) پول بگیرم.
اینجا نیستم
شخصی گرفتار شده بود و حاجتی داشت، به یاد شیخ محمد حسین زاهد می افتد.
به خاطر همین، شب جمعه می رود به ابن بابویه در مقبره مرحوم آقا و به ایشان متوسل می شود. بعد از ساعتی خوابش می برد.
در عالم خواب می بیند که شیخ محمد حسین زاهد از در اصلی قبرستان ابن بابویه وارد می شود و به سمت مقبره می آید، وقتی که می رسند، آقا می فرماید: داداش جون، بلند شو برو، حاجتت برآورده شده، ولی داداشی، من اینجا نیستم، بلکه در کربلا هستم.
ادامه مطلب...
اخلاص در عمل
اواخر جنگ جهانی دوم بود که با عده ای در محضر آقا ادبیات عرب می خواندم.
شهریه ای که می دادیم ماهی 4 تومان بود، بعد از مدتی جنگ تمام شد و ما هنوز خدمت آقا مشغول درس خواندن بودیم . وقتی که زمان پرداخت شهریه رسید، نفری 4 تومان به ایشان دادیم ولی آقا دو تومان از آن را به خودمان برگرداند.
تعجب کردیم! به آقا عرض کردیم: مگر نباید ما 4 تومان می دادیم.
ایشان در جواب ما فرمود: درست است ولی الان جنگ تمام شده و قیمت ها هم پایین آمده به خاطر همین ماهی دو تومان کفاف زندگی مرا می کند ولی شما جوان هستید، بقیه پول را برای آینده تان پس انداز کنید.
بصیرت دینی
یک شب پس از خواندان نماز مغرب و عشاء در مسجد امین الدوله، یکی از حضار بلند شد و شروع به مداحی و ذکر مصائب اهل بیت ( علیهم السلام) کرد.
بعد از تمام شدن مداحی، آقا، مداح را خواست و فرمود: شما فقط به وظیفه خود که ذکر مصائب اهل بیت ( علیهم السلام) است بپردازید و دیگر حدیث نقل ننمایید و صحبت نکنید، زیرا اگر در خواندن حدیث و صحبت کردن اشتباه کنید، موجب گمراهی دیگران می شوید و نزد خداوند مسؤول خواهید بود.
زاهد واقعی
یکی از شاگردان ایشان می گوید :
یک روز جمعه بعد از صرف ناهار وقتی مسؤول خرج، مخارج را حساب کرد، سهم هر نفر 3 عباسی شد.
ایشان فرمود:" با 3 عباسی هنوز به من می گویند زاهد."
در حالی که 3 عباسی یک ریال بود و مبلغ زیادی نبود.
****
همچنین از قول دیگر شاگرد ایشان نقل شده است که :
روزی با خودم فکر کردم، امروز یک غذای ساده تهیه کنم و ببرم حجره محل تدریس آقا و به اتفاق ایشان بخوریم، بالاخره غذایی ساده تر از نان و پنیر و سبزی پیدا نکردم، به اندازه دو نفر تهیه کردم و رفتم خدمت ایشان.
وقتی غذا را دید، فرمود: داداشی هر دوی اینها را که نمی شود خورد یا نان پنیر و یا نان سبزی، ولی چون سبزی زود خراب می شود، امروز نان و سبزی می خوریم و فردا نان و پنیر را.
ادامه مطلب...
زندگینامه شیخ در یک نگاه
از زبان یکی از شاگردان ، زندگینامه ایشان چنین نقل شده است :
او را به نام شیخ محمد حسین نفتی، و بعدها زاهد می شناختم. قد متوسطی داشت، با ظاهری ساده و قیافه ای جذاب و کلامی دلنشین. چشمان ضعیفی داشت و به همین خاطر وقتی حرکت می کرد، دست او را می گرفتم.
چنان جذبم کرده بود که از پرسیدن نام خانوادگی ایشان غفلت کرده بودم. از دیگر دوستان هم وقتی سؤال کردم، آنها هم مثل من بودند، در جواب می گفتند: ما هم فقط ایشان را به نام شیخ محمد حسین زاهد می شناسیم.
اطلاع از نشانی محل و سال تولد ایشان هم دست کمی از نام خانوادگی شان نداشت.
مرحوم آقا شیخ محمد حسین ، از علم و سواد بالایی برخوردار نبود ، اما نه بدبن جهت که ایام تحصیل را قدر ندانسته باشد ، بلکه به این علت که از حدود چهل سالگی گام در این راه گذاشته بود .
پیش از آن به شعل نفت فروشی مشغول بود و در آن سالها نیز مردی مومن و بی رغبت به دنیا بود و گاه به گاه در درس مرحوم آقا سید علی مفسر حاضر می شد .
یکی از این روزها که با چرخ نفت فروشی گذارش به کنار مسجد جامع تهران افتاده بود ، دقایقی در پای درس آیت الله مفسر نشست ، ولی درآن مجلس یکباره انقلاب و جرقه ای الهی در قلب و جانش پیدا شد و به طور قطع تصمیم گرفت تا از آن به بعد به فراگیری علوم ودینی بپردازد و به سلک روحانیت در آید و یکی از تبلیغاتچی های خدای رب العالمین باشد
.
ابتدا به مدت یکسال و نیم در مشهد و بعد چند سالی در تهران به طلب علم و فضیلت پرداخت .
سالهای تحصیل کم بود اما بسیار پربار، بطوری که مرحوم زاهد در میان مدرسین تهران ، یکی از بهترین و دقیق ترین مدرسین ادبیات عرب به حساب می آمد .
مرحوم زاهد در خواندن ادعیه وارده از ائمه معصومین بسیار توانا بود و صدایی گیرایی داشت ، و در تمام ماه رمضان مجالس دعا و احیا برقرار می کرد . بسیاری از مومنین خودشان را از اطراف و اکناف به مسجد امین الدوله رسانده تا از مجالس ایشان بهره مند گردند .
آقا شیخ مرتضی زاهد و آقا شیخ محمد حسین زاهد هیچ نسبت فامیلی با هم ندارند و هر دو بزرگوار به علت زهد و تقوای واقعی از سوی مردم ملقب به زاهد شده اند .
این دو بزرگوار هر دو در سال 1331 هجری شمسی از دنیا رفته اند .
یکی از علمای اهل معنا درباره این دو بزرگوار می فرمود :
« هر دو زاهد ، بسیار عالی و خوب بودند ، اما آقا شیخ محمد حسین زاهد دلبری و جلوه اش برای عموم مردم به خصوص جوانان بود ولی آقا شیخ مرتضی زاهد برای اولیا خدا و مجتهدین تهران دلبری و جلوه داشت . »
ادامه مطلب...
رحلت
مرحوم راشد نقل می کند :
پدرم در روز یکشنبه 24 مهرماه سال 1322 شمسی هجری مطابق با 17 شوال سال 1362 قمری هجری در حدود دو ساعت از آفتاب گذشته از دنیا رفت .
نماز صبحش را همچنان که خوابیده بود خواند و حالت احتضار بر او دست داد و پایش را به سوی قبله کردند و تا آخرین لحظه هوشیار بود و آهسته کلماتی می گفت، مثل این که متوجه جان دادن خودش بود و آخرین پرتو روح با کلمه لا اله الا الله از لبانش برخاست.
حدود دو سال قبل از فوت بیمار شدند و در این مدت گاهی در تربت و گاهی در مشهد بودند. حاج آخوند، در تربت حیدریه، در خانه شخصی خود، همان اتاق و محلی که نماز شبهای بسیاری خوانده و «العفو» گفته بود و گریسته بود از دنیا رفت.
دفن
جنازه حاج آخوند، در مشهد مقدس در آخرین غرفه صحن نو حرم امام رضا علیه السلام (در آن زمان) در زاویه شمال غربی به خاک سپرده شد و چنانکه وصیت کرده بود این آیه قرآن بر سنگ قبرش که بر دیوار آن غرفه نصب شد نوشته شد: « و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید؛ و سگ آنها دستهاى خود را بر دهانه غار گشوده بود» (آیه 18 سوره کهف) و در زیر آن نوشته شده بود:
«مرقد بنده صالح خدا عالم عامل مرحوم حاج شیخ عباس تربتی پسر مرحوم ملا حسینعلی کاریزکی که هفتاد و اند سال عمر خود را به درستی و پاکی و زهد و عبادت و ترویج دین و خدمت به نوع گذرانید...»
و این شعر نیز نوشته شده بود: به تاریخش رقم زد، کلک سالک به حق دست ارادت داد عباس
بعداً سنگ قبر ایشان توسط حکومت وقت خراب شد و بعد از انقلاب آستان قدس رضوی سنگ قبر جدیدی بر مزار حاج آخوند ملا عباس تربتی نصب کرد. اما عبارات روی این سنگ، عیناً همان عبارات حک شده بر روی نخستین سنگِ مزار آن مرحوم نیست.
ولادت
مرحوم حاج آخوند ملا عباس تربتی در سال 1288 قمری مصادف با 1250 یا 1251 شمسی و در پانزده کیلومتری شرقی تربت حیدریه ، ده « کاریزک ناگهانیها» متولد گردید و تا حدود چهل سالگی ساکن آن ده بود.
والدین
حاج آخوند ، فرزند مردی به نام «ملا حسینعلی» اهل «کاریزک » و زنی به نام «شیرین» از اهالی «قاین» بود.
اطلاعات چندانی از والدین حاج آخوند در دست نيست ؛ اما نقل شده که حاج آخوند از از خوبی، دیانت، خانه داری، حلم و بردباری، کاردانی، تمیز کاری و دقت مادرش بسیار تعریف میکرد ونمیشد نام مادرش را ببرد و اشک در چشمانش نیاید.
تحصیلات و ازدواج
در سن شش یا هفت سالگی، پدرش او را نخست به مکتب ده، سپس برای تحصیل به شهر تربت فرستاد و نزد مرحوم «حاج ملا عبدالحمید» مقدمات صرف و نحو عربی را به خوبی و با دقت تمام فرا گرفت .
اغلب اوقات شب و روز ایشان به فراگرفتن درس و بحث و تکرار و عبادت و فراگرفتن مسائل دینی و خواندن کتب دینی در مواعظ و شرح حال انبیاء و اولیاء و عباد و زهاد میگذشت و همه اینها به حکم طبیعت خودش و بدون اجبار دیگری بود.
پس از طی مقدمات، به تحصیل سطح فقه و اصول پرداخت و پس از مدتی به مشهد رفته، روزها را کار کرده و شبها درس میخواند .
بعد از اين مدت به ده خود بازگشته و به کمک پدر خود در کار زراعت مشغول شد و در هنگام فراغت به گفتن مسائل دینی و موعظه کردن مردم می پرداخت ، در این مدت نیز با همسری اهل روستای « مزدگرد» (در سه کیلومتری جنوب تربت) ازدواج کرد .
کار و تحصیل
پس از ازدواج و آسوده گردانیدن خیال پدر در کار زراعت، به منظور ادامه تحصیل ، هر پنج شنبه چند قرص نان خانگی تهیه کرده،و همراه کتابهایش بعد از خواندن نماز ظهر و عصر پیاده به طرف خانه عالمی که متن کتابهای فقه و اصول را درنزد او میخواند به راه می افتاد .
شب جمعه و روز جمعه تا ظهر، از استاد به اندازه یک هفته از کتابهایی مانند « معالم» و « قوانین» در اصول و « شرح لمعه» و « شرایع » در فقه درس میگرفت، و ظهر جمعه پس از ادای نماز به سوی ده باز میگشت، و از فردا ضمن اشتعال به کار زراعت به حاضر کردن درسها می پرداخت تا پنج شنبه دیگر که دوباره به محضر استاد برسد .
.
ادامه مطلب...
رحلت
شب نهم دی ماه 1339 هجری شمسی مطابق با شب پانزدهم رجب 1380 هجری قمری از راه رسید.
آن شب یکی از شبهای جمعه بود.
همه دوستان و رفقای رسول ترک هنوز امیدوار بودند که که حاج رسول همچنان در میان آنها باقی خواهد ماند و همچون گذشته چشمه های اشک را از چشمهای آنان سرازیر خواهد کرد .
حاج احمد ناظم آن شب بر بالین حاج رسول بود و آمده بود تا همچون دوستی با وفا همه آن شب را در کنار رسول بیدار و حاضر باشد.
آن شب هر از چند گاهی رسول ترک روی به حاج احمد آقای ناظم میکرده و با همان لهجه غلیظ و زیبای ترکی میگفته است:
«قبرستان منتظر من است و من منتظر آقامم»
و باز بعد از لحظاتی دوباره همان جمله را همراه با قطره هایی از اشک تکرار میکرده است:
«قبرستان منتظر من است و من منتظر آقامم»
حاج احمد آقای ناظم با توجه به شناختی که از رسول ترک داشت شاید دیگر با شنیدن این جمله های رسول یقین پیدا کرده بود که رسول رفتنی شده است.
در آن آخرین لحظات حاج احمد آقای ناظم شاهد و ناظر بوده است که یکدفعه یک وجد و خوشحالی برای رسول ترک حاصل میشود و او با یک شور و حالی زائدالوصف صدایش را بلند میکند و به زبان ترکی میگوید:
«آقام گلدی آقام گلدی (آقایم آمد آقایم آمد) آقام گلدی آقام گلدی...»
و سپس بلافاصله و با آغوشی باز جان را به جان آفرین تسلیم میکند...
ادامه مطلب...
ماخذ : کتاب رسول ترک
زندگینامه
در روز پنجم اسفند سال 1284 هجری شمسی در محله خیابان که یکی از محله های قدیمی شهر تبریز میباشد کودکی چشم به جهان گشود که نامش را رسول گذاشتند و بعدها نام این محله (خیابان) و اسم شهری که آن متولد شده بود به عنوان قسمتی از اسم و فامیلی آن مولود بر روی سنگ قبرش حک گردید یعنی با نام حاج رسول دادخواه خیابانی تبریزی.
نام پدرش مشهدی جعفر بود و مادرش نیز آسیه خانم نام داشت.
آسیه خانم زنی بسیار مظلوم و آرام بود و آنطوری که دخترش (ربابه خانم) تعریف میکرد او یکی از زنهای پاکدامنی بوده است که در جلسه های روضه امام حسین (ع) بسیار گریان میشد و زیاد اشک میریخت.
بازیهای روزگار کم کم رسول را در سنین جوانی به راههای خلاف کشانید به خصوص بعد از سنین بیست و چهار پنج سالگی که او مجبور شد شهر و دیارش تبریز را رها کند و به تهران بیاید.
رسول ترک بعد از آنکه در سالهایی از عمرش اهل نافرمانی و غفلت از خدای خویش بوده است عاقبت همانطوری که خواهید دید ، در یکی از ماههای محرم آن واقعه و مرحمت و دعوت ولایتی و معنوی برایش پیش میآید و او را به شدت دگرگون میسازد.
اما باید توجه داشت که این عنایت و لطفی را که آقا ابا عبدالله الحسین (ع) به رسول ترک مبذول و مرحمت داشته است بی حساب و کتاب و بی دلیل و بهانه نیز نبوده است.
ادامه مطلب...
تسلیم به قضای الهی
حاج آقا شالچی فرمودند:
« روزی همراه استادم مرحوم حاج میرزا جواد آقا ملکی قدم می زدیم که ایشان در جایی نشستند و مشغول خواندن چیزی شدند.
ما احساس کردیم ایشان مشغول فاتحه خوانی هستند و در عین حال قبری را هم آنجا نیافتیم! از ایشان سؤال کردیم: آیا قبر بزرگی در اینجاست که مشخص نیست و ما نمی دانیم؟
ایشان با لبخندی گذشتند. ما فهمیدیم که ایشان مایل به جواب گفتن نیستند. پس از این ماجرا، هفته بعد فرزند ایشان فوت کرد و در همانجا دفن گردید و معلوم شد که مرحوم ملکی خبر این حادثه را از قبل می دانستند!»
تشکر از واسطه فیض الهی
آیت الله سید احمد فهری زنجانی نقل می کنند :
دوستی داشتم به نام مرحوم سرهنگ محمود مجتهدی که درک محضر ایشان را کرده بود و نیز از انفاس او بهره ای داشت، او می گفت:
روزی پس از پایان درس، عازم حجره یکی از طلبه ها که در مدرسه دارالشفاء بود، گردید و من نیز در خدمتش بودم ، به حجره آن طلبه وارد شد و مراسم احترام معمول گردید و پس از اندکی جلوس ، برخاسته و حجره را ترک گفتند و چون منظور از این دیدار را پرسیدم ، فرمود:
شب گذشته به هنگام سحر، فیوضاتی بر من افاضه شد که فهمیدم از ناحیه خودم نیست و چون توجه کردم دیدم که این آقای طلبه به تهجد برخاسته و در نماز شب اش به من دعا می کند و این فیوضات اثر دعای اوست، این بود که به عنوان سپاسگزاری از عنایتش، به دیدار او رفتم!
ادامه مطلب...






