تبليغاتX
آداب السير والسلوك

جمعي از موثقين نقل كردند: مـدتـي بـحرين تحت نفوذ خارجيان بود. آنها مردي از مسلمانان را حاكم بحرين كردندتا شايد به علت حكومت كردن شخصي مسلمان ، آن جا آبادتر شود و به حالشان مفيدتر واقع گردد. آن حـاكـم از نـاصـبـيان (كساني كه با اهل بيت پيامبر اكرم (ع ) دشمني مي ورزند) بود اووزيري داشـت كـه در عـداوت و دشـمني از خودش شديدتر بود و پيوسته نسبت به اهل بحرين ، به خاطر مـحـبـتشان به اهل بيت رسالت (ع )، دشمني مي نمود و هميشه به فكرحيله و مكر براي كشتن و ضرر رساندن به آنها بود. روزي وزيـر بر حاكم وارد شد و اناري كه در دست داشت به حاكم داد. حاكم وقتي دقت كرد، ديد بر آن انار اين جملات نوشته شده است لااله الا اللّه محمد رسول اللّه و ابوبكر و عمر و عثمان و علي خلفاء رسول اللّه . اين نوشته بر پوست انار بود، نه آن كه كسي با دست نوشته باشد. حاكم از اين امر تعجب كرد و به وزير گفت : اين انار نشانه اي روشن و دليلي قوي برابطال مذهب رافضه (نام شيعيان در نزد اهل سنت ) است . حال نظر تو درباره اهل بحرين چيست ؟ وزير گفت : اينها جمعي متعصب هستند كه دليل و براهين را انكار مي كنند، سزاواراست ايشان را حـاضـر كني و انار را به آنها نشان دهي .

اگر قبول كردند و از مذهب خوددست كشيدند، براي تو ثواب و اجر اخروي عظيمي خواهد داشت و اگر از برگشتن سر باز زدند و بر گمراهي خود باقي ماندند، يكي از سه كار را با آنها انجام بده : يا باذلت جزيه بدهند، يا جوابي بياورند - اگر چه جوابي نـدارنـد - يـا آن كـه مردان ايشان رابكش و زنان و اولادشان را اسير كن و اموال آنها را به غنيمت بردار.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 13:17  توسط احسان  | 



آقاي حاج ميرزا محمد علي گلستانه اصفهاني (ره ) فرمودند: عموي من ، آقاسيد محمد علي (ره ) براي من نقل كردند: در زمـان مـا در اصـفهان شخصي به نام جعفر كه شغلش نعلبندي بود، بعضي حرفها رامي زد كه مـوجـب طـعـن و رد مـردم شـده بـود، مـثـل آن كه مي گفت : با طي الارض به كربلارفته ام . يا مـي گفت : مردم را به صورتهاي مختلف ديده ام . و يا خدمت حضرت صاحب الامر (ع ) رسيده ام . او هم به خاطر حرفهاي مردم ، آن صحبتها را ترك نمود. تـا آن كه روزي براي زيارت مقبره متبركه تخت فولاد مي رفتم . در بين راه ديدم جعفرنعلبند هم به آن طرف مي رود. نزديك او رفتم و گفتم : ميل داري در راه با هم باشيم ؟ گفت : اشكالي ندارد، با هم گفتگو مي كنيم و خستگي راه را هم نمي فهميم . قدري با هم گفتگو كرديم ، تا آن كه پرسيدم : اين صحبتهايي كه مردم از تو نقل مي كنند، چيست ؟ آيا صحت دارد يا نه ؟ گفت : آقا از اين مطلب بگذريد. اصرار كردم و گفتم : من كه بي غرضم ، مانعي ندارد بگويي .

گـفـت : آقـا مـن بيست و پنج بار از پول كسب خود، به كربلا مشرف شدم و در همه سفرها، براي زيارتي عرفه مي رفتم . در سفر بيست و پنجم بين راه ، شخصي يزدي بامن رفيق شد چند منزل كه بـا هـم رفـتـيم ، مريض شد و كم كم مرض او شدت كرد، تا به منزلي كه ترسناك بود، رسيديم و به خاطر ترسناك بودن آن قسمت ، قافله را دو روزدر كاروانسرا نگه داشتند، تا آن كه قافله هاي ديگر بـرسـنـد و جـمـعيت زيادتر شود. ازطرفي حال زائر يزدي هم خيلي سخت شد و مشرف به موت گرديد. روز سوم كه قافله خواست حركت كند، من راجع به او متحير ماندم كه چطور او را بااين حال تنها بـگذارم و نزد خداي تعالي مسئول شوم ؟ از طرفي چطور اين جا بمانم واز زيارت عرفه كه بيست و چهار سال براي درك آن ، جديت داشته ام ، محروم شوم ؟ بـالاخـره بـعد از فكر بسيار، بنايم بر رفتن شد، لذا هنگام حركت قافله ، پيش او رفتم وگفتم : من مي روم و دعا مي كنم كه خداوند تو را هم شفا مرحمت فرمايد. ايـن مطلب را كه شنيد، اشكش سرازير شد و گفت : من يك ساعت ديگر مي ميرم ، صبركن ، وقتي از دنـيا رفتم ، خورجين و اسباب و الاغ من مال تو باشد، فقط مرا با اين الاغ به كرمانشاه و از آن جا هم هر طوري كه راحت باشد، به كربلا برسان . وقتي اين حرف را زد و گريه او را ديدم ، دلم به حالش سوخت و همان جا ماندم .


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 21:13  توسط احسان  | 



متقي صالح ، حاج شيخ محمد كوفي شوشتري ، ساكن شريعه كوفه فرمود: در سال 1315 با پدر بزرگوارم ، حاج شيخ محمد طاهر به حج مشرف شديم . عادت من اين بود كه در روز پانزدهم ذيحجة الحرام ، با كارواني كه به طياره معروف بودندرجوع مي كردم ، به خاطر آن كـه آنها سريع تر برمي گشتند. تا حائل با آنها مي آمدم و درآن جا از ايشان جدا مي شدم و با صليب آمده ، آنها مرا به نجف مي رساندند،ولي در آن سال تا سماوه (از شهرهاي عراق ) همراه ما آمدند. من در خدمت پدرم بودم و از جنازها (كساني كه به نجف اشرف جنازه حمل مي كنند)براي ايشان قاطري كرايه كرده بودم ، تا او را به نجف اشرف برساند. خودم هم سوار برشتر به همراهي يك جناز، مـسـيـر را مي پيموديم . در راه نهرهاي كوچك بسياري بود وشتر من به خاطر ضعف ، كند حركت مي كرد. تا به نهر عاموره ، كه نهري عريض وعبور نمودن از آن دشوار است ، رسيديم . شتر را در نهر انـداخـتـيم و جناز كمك كرد تااز آن جا عبور كرديم . كنار نهر بلند و پر شيب بود. پاهاي شتر را با طـنـاب بستيم و او راكشيديم ، اما حيوان خوابيد و ديگر حركت نكرد.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 21:13  توسط احسان  | 



سلام
امروز روز تولد وبلاگ آداب السير والسلوك است .
اولین نکته اینکه از شما دوستان خوبم می خواهم که در مورد وبلاگ در این یک ساله نظر بدهید و از بدی ها و خوبیهایش برایم بنویسید.
دومین نکته اینکه قرار است از این به بعد تشرفات اولیا الله به نزد قطب عالم امکان حضرت بقیه الله (عج) و صجبت ها ای که بین آنها گفته میشو د را  در وبلاگ قرار دهم  شاید که مورد تعید صاحب اصلیش قرار گیرد .
التماس دعا
احسان

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:34  توسط احسان  |