تبليغاتX
آداب السير والسلوك

عالم رباني ، آخوند ملا زين العابدين سلماسي (ره ) نقل نمود: در حـرم عـسـكـريين (ع ) با جناب سيد بحرالعلوم (ره ) نماز خوانديم . وقتي ايشان خواست بعد از تشهد ركعت دوم برخيزد، حالتي برايش پيش آمد كه اندكي توقف كرد و بعد برخاست . هـمـه ما از اين كار تعجب كرده بوديم و علت آن توقف را نمي دانستيم و كسي هم جرات نمي كرد سـؤال كند، تا آن كه به منزل برگشته و سفره غذا را انداختند. يكي ازسادات حاضر در مجلس به من اشاره كرد كه علت توقف سيد در نماز را سؤال كنم . گفتم : نه تو از ما نزديك تري . در اين جا جناب سيد (ره ) متوجه من شده و فرمود: چه مي گوييد؟ مـن كه از همه جسارتم زيادتر بود، گفتم : آقايان مي خواهند سر آن حالت را كه در نمازبراي شما پيش آمد، بدانند. فرمودند: حضرت بقية اللّه (ع ) براي سلام كردن به پدر بزرگوارشان داخل حرم مطهر شدند، لذا از مـشـاهـده جـمـال نـورانـي ايـشـان حـالـتي كه ديديد به من دست داد، تاآن كه از آن جا خارج شدند

كمال الدين ج 2، ص 68، س 4.

 

                                      دانلود کتاب کم حجم

               اتفاق در مهدى موعود عليه السلام

 

                          http://www.easyul.com/dl/1184/ketab.zip.html

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0:32  توسط احسان  | 



صاحب كتاب مفتاح الكرامه - سيد جواد عاملي (ره ) - فرمود: شـبـي ، اسـتادم سيد بحرالعلوم از دروازه شهر نجف بيرون رفت و من نيز به دنبال اورفتم تا وارد مسجد كوفه شديم . ديدم آن جناب به مقام حضرت صاحب الامر (ع ) رفته و با امام زمان ارواحنافداه گفتگويي داشت ، از جمله از آن حضرت سؤالي پرسيد. ايشان فرمودند: در احكام شرعي وظيفه شما عمل به ادله ظاهري است و آنچه از اين ادله به دست مي آوريد، همان را بايد عمل كنيد

كمال الدين ج 2، ص 68، س 35

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:22  توسط احسان  | 



عالم جليل آخوند ملا زين العابدين سلماسي (ره ) فرمود: روزي در مـجلس درس فخر الشيعه ، آية اللّه علامه بحر العلوم (ره ) در نجف اشرف نشسته بوديم ، كه عالم محقق جناب ميرزا ابوالقاسم قمي - صاحب كتاب قوانين -براي زيارت علامه وارد شدند. آن سـال ، سـالي بود كه ميرزا از ايران براي زيارت ائمه عراق (ع ) و حج بيت اللّه الحرام آمده بودند. كساني كه در مجلس درس حضور داشتند كه بيشتر از صد نفر بودندمتفرق شدند. فقط من با سه نفر از خواص اصحاب علامه ، كه در درجات عالي صلاح و ورع و اجتهاد بودند، مانديم .

محقق قمي رو به سيد كرد و گفت : شما به مقامات جسماني (به خاطر سيادت ) وروحاني و قرب ظـاهـري (مـجـاورت حـرم مـطـهـر اميرالمؤمنين (ع )) و باطني رسيده ايد. پس از آن نعمتهاي نامتناهي ، چيزي به ما تصدق فرماييد.سـيد بدون تامل فرمود: شب گذشته يا دو شب قبل [ترديد از ناقل قضيه است ] براي خواندن نماز شـب بـه مسجد كوفه رفته بودم . با اين قصد، كه صبح اول وقت به نجف اشرف برگردم ، تا درسها تعطيل نشود.[سالهاي زيادي عادت علامه همين بود. ] وقـتـي از مـسـجـد بـيرون آمدم ، در دلم براي رفتن به مسجدسهله شوقي افتاد، اما خود رااز آن مـنـصـرف كردم ، از ترس اين كه به نجف اشرف نرسم ، ولي لحظه به لحظه شوقم زيادتر مي شد و قلبم به آن جا تمايل پيدا مي كرد. در هـمـان حـالـت ترديد بودم كه ناگاه بادي وزيد و غباري برخاست و مرا به طرف مسجد سهله حركت داد. خيلي نگذشت كه خود را كنار در مسجدسهله ديدم .


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 9:4  توسط احسان  | 



سيد مير علام تفرشي ، كه از شاگردان فاضل مقدس اردبيلي (ره ) است ، مي گويد: شبي در صحن مقدس اميرالمؤمنين (ع ) راه مي رفتم .خيلي از شب گذشته بود.ناگاه شخصي را ديـدم كـه به سمت حرم مطهر مي آيد. من نيز به سمت او رفتم ، وقتي نزديك شدم ، ديدم استاد ما ملا احمد اردبيلي است .خـود را از او مخفي كردم ، تا آن كه نزديك در حرم رسيد و با اين كه در بسته بود، بازشد و مقدس اردبيلي داخل حرم گرديد.ديدم مثل اين كه با كسي صحبت مي كند.بعد از آن بيرون آمد و در حرم هم بسته شد. به دنبال او براه افتادم ، به طوري كه مرانمي ديد. تا آن كه از نجف اشرف بيرون آمد و به سمت كوفه رفت .وارد مسجد جامع كوفه شد و در محرابي كه حضرت اميرالمؤمنين (ع ) شربت شهادت نوشيده اند، قرار گرفت ، ديدم راجع به مساله اي با شخصي صحبت مي كند وزمان زيادي هم طول كشيد.

بـعـد از مدتي از مسجد بيرون آمد و به سمت نجف اشرف روانه شد. من نيز به دنبالش مي رفتم ، تا نـزديـك مسجد حنانه رسيديم (مسجدي كه ديوارش خم شده است وعلت آن اين است كه وقتي جـنـازه اميرالمؤمنين (ع ) را براي دفن در نجف اشرف ، ازآن جا عبور مي دادند، ديوار اين مسجد، روي ارادت بـه آن حـضرت خم شد).

در آن جاسرفه ام گرفت ، به طوري كه نتوانستم خود را نگه دارم . همين كه صداي سرفه مرا شنيد، متوجه من شد و فرمود: آيا تو مير علامي ؟ عرض كردم : بلي .فـرمـود: ايـن جا چه كار داري ؟ گفتم : از وقتي كه داخل حرم مطهر شده ايد، تا الان با شمابودم ، شـما را به حق صاحب اين قبر (اميرالمؤمنين (ع )) قسم مي دهم ، اتفاقي را كه امشب پيش آمد، از اول تا آخر به من بگوييد.

فرمود: مي گويم ، به شرط آن كه تا زنده ام آن را به كسي نگويي . من هم قبول كردم و باايشان عهد و ميثاق نمودم .وقـتي مطمئن شد، فرمود: بعضي از مسائل بر من مشكل شد و در آنها متحير ماندم ودر فكر بودم كـه نـاگاه به دلم افتاد به خدمت اميرالمؤمنين (ع ) بروم و آنها را ازحضرتش بپرسم .وقتي كه به حـرم مطهر آن حضرت رسيدم ، همان طوري كه مشاهده كردي ، در به روي من گشوده و داخل شـدم . در آن جـا بـه درگـاه الهي تضرع نمودم ، تا آن حضرت جواب سؤالاتم را بدهند.در آن حال صـدايـي از قبر مطهر شنيدم كه فرمود: به مسجد كوفه برو و مسائلت را از قائم بپرس ، زيرا او امام زمـان تو است . به نزد محراب مسجد كوفه آمده و آنها را از حضرت حجت (ع ) سؤال نمودم ، ايشان جواب عنايت كردند و الان هم برمي گردم

كمال الدين ج 2، ص 64، س 24

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:11  توسط احسان  |