درس اخلاق استاد ، آیت الله امجد
دعا كردن برای فرج امام زمان علیه السلام بهترین هدیه برای حضرت است. برای حضرت صدقهبدهیم و محبّت كنیم. فرج عمومی حضرت اینست كه حكومت حضرت تشكیل بشود. همهی انبیاءمنتظر آن حكومت بودهاند.
البته ما باید برای این نظام تلاش كنیم امّا نباید خیال كنیم كه ما چوناین نظام را قبول كردیم پس ما مسلمانیم. نخیر! مسلمان نیستیم و باید اقرار كنیم كه ما مسلماننیستیم. اسلام چیز دیگری است. الان اگر بنده بگویم من نمونهی حوزهی علمیه هستم، اصلاًمردم از حوزهی علمیه متنفّر میشوند. باید بگویم من هم یك طلبهی ناقص از حوزه هستم، اگریك نواقصی از من دیدی، آنها را به حساب حوزه نگذار. من یك مسلمان كالی(ناقص) هستم. اگر از مناشكالی دیدی به اسلام لطمه نزن. مرحوم جمالالدین اسدآبادی - خدا او را رحمت كند - میگفت باید اول بگوییم ما مسلمان نیستیم، بعد تبلیغ اسلام را كنیم. ما یك سری سلیقهی شخصی ازشرق و غرب جمع كردهایم و اسمش را اسلام گذاشتهایم. عروسی و عزای ما اسلامی است؟مراسم و رفتارهای ما اسلامی است؟ كجای ما اسلامی است؟
البته اینطوری نیست كه فكر كنیمحضرت وقتی بیایند، من عوض میشوم و نفوس عوض میشوند. منتها من جرأت نمیكنم كاربد كنم. الان جرأت نمیكنم از ترس قانون، شرابفروشی باز كنم ولی در خانهام میتوانم شراب بسازم. امّا آنوقت جرأت نمیكنم در خانهی خودم هم شراب بسازم، نه اینكه نخواهم این كار رابكنم. آن كسی كه میخواهد دزدی كند دیگر نمیتواند، نه اینكه نمیخواهد دزدی كند.
اینطورینیست كه وقتی امام زمان بیاید همهی نفوس، مسلمان میشوند، نخیر، چنین چیزی نیست، چرا؟ چون قرآن میفرماید: (وَ ألقَینا بَینَهُمُ الْعَد'اوَةَ وَ الْبَغْضاءَ الی' یَومِ الْقِیامَة) تا قیامت، این بشرهمینطوری است. منتهی همین طور كه برای حضرت سلیمان، همهی جن و انس در خدمتشبودند، وقتی حضرت بیاید، همهی قدرتها در دست اوست. آنوقت آدم از در و دیوار و عیالخودش و از شنود شدن حرفهایش میترسد. وقتی اینطور شد من دیگر میترسم خلاف كنم. نهاینكه خیال كنیم نفوس ما عوض میشود ولی الان اگر انسان كاری كند امام زمان راضی شودهفتاد برابر آن وقت است، منظور از هفتاد، عدد نیست، كنایه از كثرت است، یعنی اعمال خیلیارزش دارد.
شما الان هركار خوبی بكنی، هفتاد برابر آن وقت است. ما كافی است واجب را انجامدهیم و حرام را ترك كنیم آنوقت سلمان زمان میشویم. اگر كسی به واجب عمل كند و حرام راترك كند، خدا دستش را میگیرد و او را هفت شهر عشق میگرداند. ما خیال كردهایم كلاساخلاق امجد كسی را میسازد، نه، چنین نیست! امجد خودش را نساخته، بعد بیاید تو را بسازد؟از این كلاس اخلاق به آن كلاس اخلاق.
یك عده شیّاد هم در جامعه افتادهاند و فرمول دستشاناست و از غیب هم میگویند و اسرار بقیه را فاش میكنند. آنوقت یك عده شیّاد با این جوانهاافتادهاند. خدا قوام را رحمت كند. وقتی خطایی میدید عبا را به سر میكشید تا نبیند. بزرگان مامظهر ستّاریت بودند، مظهرِ (یا مَن ظَهَرَ الجَمیل و سَتَرَ القبیح) بودند.سيد جليل ، آقا سيد جعفر قزويني مي گويد: بـا پدرم - مرحوم آقاي سيد باقر قزويني - به مسجدسهله مي رفتيم .
وقتي نزديك مسجد رسيديم ، به او گفتم : اين حرفهايي كه از مردم مي شنوم ، يعني هر كس چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله بيايد حضرت مهدي (ع ) را مي بيند، پايه و اساسي ندارد.
پدرم غضبناك متوجه من شد و گفت : چرا اساسي نداشته باشد؟ فقط به خاطر آن كه تو نديده اي ؟ آيـا هـر چيزي كه تو نديده اي اصل ندارد؟ و خيلي مرا سرزنش كرد، به طوري كه از گفته خويش پشيمان شدم .
داخل مسجد شديم .
هيچ كس در آن جا نبود.
وقتي پدرم در وسط مسجد، براي خواندن دو ركعت نـمـاز اسـتـجاره ايستاد، شخصي از طرف مقام حضرت حجت (ع )متوجه او شد و از كنارش عبور نـمـود.
بـه او سلام كرد و با ايشان مصافحه نمود.
دراين جا پدرم به من توجه كرد و پرسيد: اين آقا كيست ؟ گفتم : آيا او حضرت مهدي (ع ) است ؟ فرمود: پس كيست ؟ من به دنبال آن حضرت دويدم ، ولي احدي را نه در مسجد و نه در خارج آن نديدم
كمال الدين ج 2، ص 72، س 37.
جناب علي بن مهزيار فرمود: بيست بار با قصد اين كه شايد به خدمت حضرت صاحب الامر (ع ) برسم ، به حج مشرف شدم ، اما در هـيـچ كـدام از سفرها موفق نشدم .
تا آن كه شبي در رختخواب خودخوابيده بودم ، ناگاه صدايي شنيدم كه كسي مي گفت : اي پسر مهزيار، امسال به حج برو كه امام خود را خواهي ديد.
شادان از خواب بيدار شدم و بقيه شب را به عبادت سپري كردم .
صـبـحـگاهان ، چند نفر رفيق راه پيدا كردم ، و به اتفاق ايشان مهياي سفر شدم و پس ازچندي به قـصـد حـج براه افتاديم .
در مسير خود وارد كوفه شديم .
جستجوي زيادي براي يافتن گمشده ام نـمـودم ، امـا خـبـري نـشـد، لذا با جمع دوستان به عزم انجام حج خارج شديم و خود را به مدينه رسـانـديـم .
چـنـد روزي در مدينه بوديم .
باز من از حال صاحب الزمان (ع ) جويا شدم ، ولي مانند گـذشـتـه ، خـبـري نيافتم و چشمم به جمال آن بزرگوار منور نگرديد.
مغموم و محزون شدم و تـرسـيـدم كـه آرزوي ديـدار آن حـضـرت بـه دلم بماند.
با همين حال به سوي مكه خارج شده و جستجوي بسياري كردم ، اماآن جا هم اثري به دست نيامد.
حج و عمره ام را ظرف يك هفته انجام دادم و تمام اوقات در پي ديدن مولايم بودم .
روزي مـتـفـكـرانـه در مسجد نشسته بودم .
ناگاه در كعبه گشوده شد.
مردي لاغر كه با دوبرد (لباسي است ) محرم بود، خارج گرديد و نشست .
دل من با ديدن او آرام شد.
به نزدش رفتم .
ايشان براي احترام من ، برخاست .
مرتبه ديگر او را در طواف ديدم .
گفت : اهل كجايي ؟ گفتم : اهل عراق .
گفت : كدام عراق ((26))
؟ گفتم : اهواز.
ادامه مطلب...
در حـلـه بـه مـرجـان صغير، كه حاكمي ناصبي بود، خبر دادند ابو راجح ، پيوسته صحابه را سب و سرزنش مي كند.دسـتـور داد كـه او را حـاضر كنند.وقتي حاضر شد، آن بي دينان به قدري او را زدند كه مشرف به هـلاكـت شد و تمام بدن او خرد گرديد، حتي آن قدر به صورتش زدند كه دندانهايش ريخت .
بعد هـم زبان او را بيرون آوردند و با زنجير آهني بستند.بيني اش را هم سوراخ كردند و ريسماني از مو داخـل سـوراخ بيني او كردند.سپس حاكم آن ريسمان را به ريسمان ديگري بست و به دست چند نفر از مامورانش سپرد و دستورداد او را با همان حال ، در كوچه هاي حله بگردانند و بزنند.
آنـهـا هـم همين كار را كردند، به طوري كه بر زمين افتاد و نزديك به هلاكت رسيد.
وضع او را به حاكم ملعون خبر دادند.آن خبيث دستور قتلش را صادر كرد.حاضران گفتند: او پيرمردي بيش نـيـست و آن قدر جراحت ديده كه همان جراحتها او را از پاي در مي آورد و احتياج به اعدام ندارد، لذا خود را مسئول خون او نكن .خلاصه آن قدربا او صحبت كردند، تا دستور رهايي ابوراجح را داد.بـسـتـگانش او را به خانه بردند و شك نداشتند كه در همان شب خواهد مرد.
صبح ،مردم سراغ او رفتند، ولي با كمال تعجب ديدند سالم ايستاده و مشغول نماز است ودندانهاي ريخته او برگشته و جراحتهايش خوب شده است ، به طوري كه اثري از آنهانيست .تعجب كنان قضيه را از او پرسيدند.گـفـت : مـن بـه حالي رسيدم كه مرگ را به چشم ديدم .زباني برايم نمانده بود كه از خداچيزي بـخـواهـم ، لـذا در دل با حق تعالي مناجات و به مولايم حضرت صاحب الزمان (ع ) استغاثه كردم .ناگاه ديدم حضرتش دست شريف خود را به روي من كشيد، وفرمود: از خانه خارج شو و براي زن و بچه ات كار كن ، چون حق تعالي به تو عافيت مرحمت كرده است .
پس از آن به اين حالت كه مي بينيد، رسيدم .شـيـخ شـمس الدين محمد بن قارون (ناقل قضيه ) مي گويد: به خدا قسم ابوراجح مردي ضعيف انـدام و زرد رنـگ و بـدصـورت و كوسج (مردي كه محاسن نداشته باشد) بود ومن هميشه براي نـظـافـت به حمامش مي رفتم .صبح آن روزي كه شفا يافت ، او را درحالي كه قوي و خوش هيكل شده بود در منزلش ديدم .
ريش او بلند و رويش سرخ ،به طوري كه مثل جوان بيست ساله اي ديده مي شد.و به همين هيئت و جواني بود، تاوقتي كه از دنيا رفت .بـعـد از شفا يافتن ، خبر به حاكم رسيد.او هم ابوراجح را احضار كرد و وقتي وضعيتش را نسبت به قبل مشاهده كرد، رعب و وحشتي به او دست داد.از طرفي قبل از اين جريان ، حاكم هميشه وقتي كـه در مـجلس خود مي نشست ، پشت خود را به طرف قبله و مقام حضرت مهدي (ع ) كه در حله است مي كرد، ولي بعد از اين قضيه ، روي خودرا به سمت آن مقام كرده و با اهل حله ، نيكي و مدارا مـي نـمـود و بعد از چند وقتي به درك واصل شد، در حالي كه چنين معجزه روشني در آن خبيث تاثيري نداشت
كمال الدين ج 2، ص 192، س 9.






