در كتاب «اوپانيشاد» كه يكى از كتب معتبره و از منابع هندوها به شمار مى رود، بشارت ظهور مهدى موعود(عليه السلام) چنين آمده است:
«اين مظهر ويشنو (مظهر دهم) در انقضاى كلّى يا عصر آهن، سوار بر اسب سفيدى، در حالى كه شمشير برهنه درخشانى به صورت ستاره دنباله دار در دست دارد ظاهر مى شود، و شريران را تماماً هلاك مى سازد، و خلقت را از نو تجديد، و پاكى را رجعت خواهد داد . . . اين مظهر دهم در انقضاى عالم ظهور خواهد كرد».
با اندك تأملى در جملات بشارت فوق، ظاهر مى شود كه مقصود از «مظهر ويشنو» همان وجود مقدّس حجة بن الحسن العسكرى(عليه السلام) است; زيرا طبق روايات متواتر اسلامى آن حضرت در آخر الزمان و در پايان جهان، ظهور خواهد نمود و با شمشير قيام خواهد كرد، و تمامى جباران و ستمگران روى زمين را از بين خواهد برد، و در دوران حكومت آن مظهر قدرت خداوندى، جهان، آفرينش نوينى خواهد يافت.
« مهدى(عليه السلام) بر اسب دست و پا سفيدى سوار است»
اين عنوان كه در دومين فراز بشارت كتاب «اوپانيشاد» آمده است، در اخبار معصومين(عليهم السلام) بدان اشاره شده كه براى نمونه برخى از آنها را در اينجا مى آوريم:
در حديثى از حضرت امير مؤمنان على(عليه السلام) روايت شده كه در مورد ظهور مبارك حضرت مهدى(عليه السلام) و به هنگام حركت آن حضرت از نجف به سوى مسجد سهله فرموده است:
«كَأنِّي بِهِ وَ قدْ عَبرَ مِنْ وادِي السّلام إلى مَسْجِدِ السَّهْلَةِ عَلى فَرَس مُحَجَّل لَهُ شِمْراخٌ يُزهِو وَ هُوَ يَدْعُو و يقول في دعائهِ...».
«گويى او را با چشم خود مى بينم كه در نزديكى نجف از وادى السلام عبور كرده، به سوى مسجد سهله پيش مى رود در حالى كه بر اسب دست و پا سفيدى سوار است كه پيشانى سفيد و درخشنده اى دارد، و همه درخشندگى آن را چون چراغ و ستاره مى بينند و او در آن حال دعا مى خواند . . .»
سـيـد مـهـدي عـباباف نجفي ، كه مداومت تشرف به مسجدسهله در شبهاي چهارشنبه راداشت فرمود: شـبي با جمعي از رفقا به مسجدسهله مشرف شديم .
ديديم ركن قبله مسجد، طرف شرقي ، همان جا كه مقام ((35)) حضرت حجت (ع ) واقع ميباشد، روشن است .
معلوم شد آن روشني ،روشني چراغ نـيست ، بلكه نور صورت مبارك آن سرور، در و ديوار را منور ساخته است .
هر يك در جاي خود مانند چوب از حس وحركت افتاديم ، جز مـن كـه چند قدمي از رفقا جلوتر رفتم .
هر چه خواستم نزديك شوم يا عرضي كنم ، در خود يارايي نديدم ، مگر اين كه مطلبي به خاطرم آمد و عرض كردم : لطفا استخاره اي براي من بگيريد.
سـپـس بـه سـمـت در مـسجد روانه گرديد، چون قدري تشريف برد قدرت در پاي خوديافته به دنبالش روانه شديم .
تا آن كـه بـالاخره از مسجد خارج شديم و به فاصله اي كه بين دو در بود رسيديم .
آن بزرگوار از در دوم خـارج شدند.
بر بي لياقتي و از دست دادن فرصتي كه براي ذكر حاجاتمان پيش آمده بود، افسوس خورده و متاثر شديم
- مـكـانهائي كه بخاطر ديده شدن معجزه يا كرامت و امثال اين موارد، مورد توجه واقع شده و كم كم زيارتگاه شده اند.
- قسمتي از اتاق يا سالن كه كمي بلندتراز جاهاي ديگر ساخته مي شود.
كمال الدين ج 1، ص 103، س 20.
فاضل جليل ملا ابوالقاسم قندهاري فرمود: در سـال 1266، هـجري در شهر قندهار، خدمت ملا عبدالرحيم (پسر مرحوم ملا حبيب اللّه افغان ) كتاب هيئت و تجريد را درس مي گرفتم (اين دوكتاب از دروسي است كه سابقا در حوزه خوانده مي شد و الان هم كم و بيش آنها رامي خوانند).
عـصـر جـمـعه اي به ديدن ايشان رفتم .در پشت بام شبستان بيروني او، جمعي از علماء وقضات و خـوانـيـن افـغان نشسته بودند.بالاي مجلس ، پشت به قبله و رو به مشرق ،جناب ملا غلام محمد قـاضي القضات ، سردار محمد علم خان و يك نفر عالم عرب مصري و جمعي ديگر از علماء نشسته بودند.بـنـده و يك نفر از شيعيان كه پزشك سردار محمد بود، و پسرهاي مرحوم ملاحبيب اللّه ، پشت به شـمـال و پـسـر قـاضـي القضات و مفتي ها برعكس ما، يعني رو به قبله و پشت به مشرق كه پايين مجلس مي شد، به همراه جمعي از خوانين نشسته بودند.سـخـن در مـذمـت و نكوهش مذهب تشيع بود، تا به اين جا كشيد كه قاضي القضات گفت : ((از خرافات شيعه آن است كه مي گويند: [حضرت ] م ح م د مهدي پسر[حضرت ] حسن عسكري [(ع )] سال 255 هجري در سامرا متولد شده و در سال260 در سرداب خانه خود غايب گرديده و تا زمان ما هم هنوز زنده است و نظام عالم بسته به وجود او است )).
هـمـه اهل مجلس در سرزنش و ناسزا گفتن به عقايد شيعه هم زبان شدند، مگر عالم مصري ، كه قبل از اين سخن قاضي القضات بيشتر از همه ، شيعه را سرزنش مي كرد.اودر اين وقت خاموش بود و هـيـچ نـمـي گفت ، تا اين كه سخن قاضي القضات به پايان رسيد.در اين جا عالم مصري گفت : ((سـال فـلان ، در مـسـجـد جـامـع طـولون ، پاي درس حديث حاضر مي شدم .فلان فقيه حديث مـي گـفـت .سـخـن به شمايل [حضرت ] مهدي [(ع )] رسيد.قال و قيل برخاست و آشوب بپا شد.نـاگـهـان هـمـه ساكت شدند، زيراجواني را به همان شكل و شمايل ايستاده ديدند، در حالي كه قدرت نگاه كردن به او رانداشتند)).
ادامه مطلب...
مـلا حـبيب اللّه ، كه از متقين و مورد اعتماد است ، مؤذن مسجدي بود كه مرحوم حاج سيد محمد صادق قمي (ره ) آن را تاسيس كرد.ايشان فرمود: عـادت مـن ايـن بود، كه يك ساعت قبل از طلوع فجر، به مسجد مي آمدم و نافله شب رادر آن جا مـي خـوانـدم و وقتي هوا گرم مي شد بر پشت بام مسجد بجا مي آوردم و بعد ازاداء نافله بر سطح ايـوان مـرتـفع مسجد مي رفتم و قبل از اذان قدري مناجات مي كردم .وقتي كه صبح مي شد اذان مي گفتم و براي نماز پايين مي آمدم .ايـن بـرنامه را نزديك به بيست سال اجرا مي كردم .شبي از شبها كه تاريك بود و بادمي وزيد، بنابر عـادت بـه مـسـجد آمدم .ديدم در مسجد باز است و يك روشنايي درآن جا ديده مي شود.گمان كـردم خـادم ، در مـسـجـد را نـبـسته و چراغ را خاموش نكرده است .داخل شدم كه ببينم جريان چـيـسـت ، ديـدم سيدي به لباس علماء ايران درمحراب مشغول نماز است و آن روشنايي از چهره مبارك ايشان ساطع مي شود نه ازچراغ ! درباره آن سيد و صورت نورانيش تفكر مي كردم .وقتي از نماز فارغ شد، رو به من نمود و مرا به اسم صدا زد و فرمود: به آقاي خود (سيد محمد صادق قمي ) بگوبيايد.ـدون تـامل امر او را اطاعت نمودم و رفتم كه مرحوم حجة الاسلام سيد محمد صادق قمي را خبر كنم .چون به خانه اش رسيدم در را به آرامي كوبيدم .ديدم ، آن مرحوم درحالي كه عمامه خود را به سـر كرده ، پشت در ايستاده و مي خواهد از خانه خارج شود.سلام كرده و عرض كردم : سيد عالمي در مسجد است و شما را احضار نموده است .فرمود: آيا او را شناختي ؟ گـفـتـم : نه ، نشناختم ، ولي از علماء ولايت ما نيست .آقا! چقدر صورت او نوراني است ،من چنين صورت نوراني در مدت عمرم نديده ام .اما مرحوم سيد محمد صادق به من جوابي نمي داد.با ايشان بودم ، تا داخل مسجد شد.ديدم نسبت به آن سيد، ادب خاصي را رعايت مي كند و خضوع كاملي در برابر ايشان دارد.سلام كرد و نزديك ايشان نشست و با آن شخص مذاكره اي نمود.بعد از مدت زماني ، آن سيد از مسجد خارج شد.مـن كـه از خـضوع ايشان تعجب كرده بودم پرسيدم اين سيد كه بود؟ و چرا تا اين حدنسبت به او خضوع مي كرديد؟ رو به من نمود و فرمود: او را نشناختي ؟ گـفـتـم : نه ، از من تعهد گرفت كه در مدت حياتش ، اين جريان را بروز ندهم .بعد فرمود:آن آقا، مولاي من و تو، حضرت صاحب العصر و الزمان عجل اللّه تعالي فرجه الشريف بود.در ايـن جـا مـن بـه سوي در مسجد دويدم .ديدم در بسته و مسجد تاريك است و احدي در آن جا نيست .از سـخنان حضرت با ايشان چيزي نفهميدم ، جز آن كه امر به اقامه نماز جماعت صبح در اول فجر فرمودند.مـلا حبيب اللّه اين مطلب را بروز نداد، مگر بعد از وفات حجة الاسلام سيد محمدصادق قمي ، و بر صدق اين قضيه ، سه بار به قرآن كريم قسم خورد
كمال الدين ج 1، ص 119، س 28.
حـاج سـيـد ابوالقاسم ملايري ، كه از علماي مشهد مقدس است ، از مرحوم پدرشان آقاي حاج سيد عبداللّه ملايري (ره )، كه داراي همتي عالي بود، نقل فرمودند: هنگامي كه براي تحصيل علم قصد كردم به خراسان بروم ، از تمامي وابستگيهاي دنيوي صرف نظر نموده و پياده براه افتادم .
مقداري از مسير را كه طي كردم ، به يكي ازآشنايان خود برخورد نمودم ، كـه سـابـقا داراي منصبي در ارتش بود، عده اي هم همراه او بودند.
ايشان مرا احترام كرده و تا قم رساند.
در قـم عالم جليل آقاي حاج سيد جواد قمي را، كه از بزرگان علماي آن جا بود زيارت كردم .
بين من و ايشان مذاكراتي واقع شد، به طوري كه از من خوشش آمد و در وقت خداحافظي هزينه سفر تا تهران را به من دادند.
در راه ، با يكي از اهل تهران برخوردكردم .
ايشان از من درخواست نمود كه در آن جا ميهمان او باشم و نزد ديگري نروم ،لذا در تهران ميهمان ايشان بودم .
او هـر روز مـرا بيشتر از قبل گرامي مي داشت .
بحدي كه از كثرت احترام او خجل شدم .
از طرفي جـاي ديگري هم كه نمي توانستم ميهمان شوم ، لذا به خانه اميركبير، يعني صدر اعظم ميرزا علي اصغرخان ، رفتم كه وضعم را اصلاح كند و هزينه سفر تاخراسان تهيه شود.
در بـيروني خانه او نشسته و منتظر بودم كه از اندروني خارج شود.
وقتي ظهر شد،مؤذن روي بام رفـت تـا اذان بگويد.
با خود گفتم : اين مؤذن جز به دستور صدراعظم براي اذان روي بام خانه او نـمـي رود، و او هـم چـنين دستوري نمي دهد، مگر براي آن كه خودش را در نزد مردم ، متعهد به اسـلام جـلـوه دهد، لذا به خود نهيب زدم و گفتم :كساني كه از اغيارند، خود را با نسبت دادن به اسلام نزد مردم بالا مي برند و تو با اين كه به خاطر انتساب به اهل بيت نبوت (ع ) محترمي ، به خانه اغيار آمده اي و از آنان توقع كمك داري ! بـعـد از ايـن فـكـر بـا خـود قـرار گذاشتم كه اظهار حالم را نزد صدراعظم ننمايم و از اوچيزي درخـواسـت نـكـنـم .
پـس از ايـن معاهده قلبي ، اميركبير به بيروني آمد و همه مردم به احترام او برخاستند.
من در كنار مجلس نشسته بودم و برنخاستم .
او به سمت من نظر انداخت و نزديك من آمـد، امـا مـن اعـتـنـايي به او ننمودم .
دو يا سه مرتبه رفت و آمدكرد، اما من به حال خود بودم و اعتنايي نمي كردم .
وقـتـي ديـدم مـكـرر آمد و برگشت ، خجالت كشيدم و با خود گفتم : شايسته نيست كه اين مرد بزرگ به من توجه بنمايد ولي اعتنايي به او نكنم ، لذا در مرتبه آخر به احترام اوبرخاستم .
ايشان گفت : آقا فرمايشي داريد؟ گفتم : نه عرضي ندارم .
گفت : ممكن نيست و حتما بايد تقاضاي خود را بگوييد.
گفتم : تقاضايي ندارم .
گفت : بايد هر امري داشته باشيد آن را حتما بفرماييد.
ادامه مطلب...
پس از شهادت امام حسن عسگري (ع)
يازدهمين امام نور، 15 روز پيش از شهادت جانسوزش، نامه هاى متعدّدى براى دوستداران و شيعيان خويش در مدائن نوشت و به كارگزار بيت خويش، »ابوالاديان» داد و به او فرمود:
«امض بها الى المدائن، فانك ستغيب خمسة عشر يوما و تدخل الى «سرّ من رأى» يوم الخامس عشر و تسمع الواعية فى دارى و تجدنى على المغتسل.»
فقلت: «يا سيّدى! فاذا كان ذلك فمن؟»
قال: «من طالبك بجوابات كتبى فهو القائم بعدى.»
فقلت: «زدنى؟»
قال: «من يصلى علىّ فهو القائم بعدى.»
فقلت: «زدنى.»
قال: من اخبر بما فى الهميان فهو القائم بعدى.»
يعنى: اين نامه را بردار و بسوى مدائن حركن كن! بدان كه سفرت 15 روز به طول مى انجامد و پانزدهمين روز كه وارد سامرّا مى گردى، صداى شيون از خانه ام طنين افكن خواهد بود و پيكرم رادر مغتسل براى غسل دادن خواهى ديد.
ابوالاديان با اندوهى عميق گفت: «سالار من! اگر چنين رخداد غمبارى در پيش است، پس امام راستين پس از شما كيست؟ بار ديگر آن را معرفى كنيد.»
فرمود: « تو كار خود راانجام بده!هركس پاسخ نامه ها را از تو خواست او جانشين واقعى من است.»
گفتم: « سرورم! نشانه هاى بيشترى از دوازدهمين امام نور بيان كنيد. »
فرمود: « نشانه ديگر اين است كه هر كس بر پيكر من نماز خواند، او امام بر حق است. »
باز هم نشانه بيشترى خواستم كه فرمود: « هركس « هميان » يا بسته خاصّى را كه از جايى خواهد رسيد، طلبيد، او جانشين من است.»
و ديگر شكوه و هيبت آن گرامى چنان مرا گرفت كه نتوانستم از جريان «هميان» پرس و جو كنم.
من نامه هاى آن حضرت را برداشتم و بسوى مدائن حركت كردم. پس از ورود، نامه ها را به شخصيّتهاى مورد نظر رساندم و جواب گرفتم و به سرعت بسوى شهر سامرّا باز گشتم و درست همان روزى كه حضرت عسكرى (عليه السلام)پيش بينى كرده بود وارد شهر تاريخى سامرّا شدم و ديدم دريغا كه صداى شيون از بيت رفيع امامت طنين انداز است و پيكر پاك و ملكوتى حضرت عسكرى (عليه السلام) براى غسل آماده است.
جمعيّت موج مى زند و جعفر درب خانه ايستاده و گروهى، از جمله دوستداران خاندان وحى و رسالت بهت زده، بر گرد او حلقه زده اند، برخى شهادت يازدهمين امام نور را، به جعفر تسليت مى گويند و برخى خلافت و امامت او را تبريك و تهنيت.
ادامه مطلب...
در كتاب تورات كه از كتب آسمانى به شمار مى رود و هم اكنون در دست اهل كتاب و مورد قبول آنها است، بشارات زيادى از آمدن مهدى موعود و ظهور مصلحى جهانى در آخر الزمان آمده است كه چون مضمونهاى آن بشارات در قرآن كريم و احاديث قطعى و متواتر اسلامى به صورت گسترده اى وارد شده و نشان مى دهد كه مسأله «مهدويّت» اختصاص به اسلام ندارد، قسمتى از آن بشارات را در اينجا مى آوريم، و برخى از نكات آنها را توضيح مى دهيم تا موضوع تشكيل حكومت واحد جهانى، و تبديل همه اديان و مذاهب مختلف به يك دين و آيين مستقيم، برهمگان روشن شود.
گفتنى است كه چون در كتاب «عهد عتيق» (يعنى: تورات و ملحقات آن) همچون كتاب انجيل، از بازگشت و رجعت حضرت عيسى (عليه السلام)سخن به ميان آمده است و اين مطلب، رابطه مستقيم با ظهور حضرت مهدى(عليه السلام)دارد، در ضمن بشارات ظهور حضرت مهدى(عليه السلام)، فرازهايى از «تورات» را آورده ايم تا دانسته شود كه قوم يهود نيز بر اساس آنچه در كتابهاى مذهبى خودشان آمده است همچون مسلمانان به «رجعت» و بازگشت حضرت مسيح(عليه السلام)معتقدند. و در اين باره ترديد ندارند كه بالاخره روزى فرا مى رسد كه حضرت عيساى روح الله(عليه السلام)به زمين باز مى گردد و برخى از آنها را تنبيه و از برخى ديگر انتقام مى گيرد، هر چند كه بسيارى از آنان بر اثر آيات و معجزاتى كه از حضرت مهدى(عليه السلام)و عيساى مسيح(عليه السلام)مى بينند ايمان آورده و تسليم مى شوند و در برابر حق خاضع و خاشع مى گردند.
اينك به قسمتى از بشاراتى كه در «تورات» و ملحقات آن آمده است، توجّه فرماييد:
ادامه مطلب را حتما بخوانید :
ادامه مطلب...
تالار قصر شلوغ بود. يهوديان گوشه اى گرم گفتگو بودند و مسيحيان گوشه اى ديگر. « جاثَليق »، بزرگ نصارا صليبى طلايى برگردن انداخته بود و در لباس قهوه اى مخصوصش بزرگتر مى نمود. همه چشم به خليفه داشتند. مأمون بر مَخدّه آبى رنگى تكيه كرده بود و مجلس را زير نظر داشت.
بعضى ميوه مى خوردند و گروهى مشغول بگو و بخند بودند. قصر بوى مشك و عنبر مى داد. نسيمى كه از پنجره قصر مى وزيد، هواى تالار را تلطيف مى كرد. مأمون گاه به بزرگان يهود و نصارا چشم مى دوخت و گاه از پنجره صحن قصر را مى پاييد. از وقتى خدمتكار مخصوصش را به دنبال امام فرستاده بود ساعتى مى گذشت. اميران و سران لشكر با سينه هاى برآمده و گردنهاى كشيده در دو سوى تخت خليفه با غرور نشسته بودند. سربازان كنار ستونها چون مجسمه خشكشان زده بود. گاه سر و صدا اوج مى گرفت؛ اما همين كه صدايى به گوش مى رسيد، همه ساكت مى شدند.مأمون به مهمانانش ميوه تعارف كرد. لبخندى زد. شاد و خوشحال بود. او چنين مجالسى را دوست داشت. احساس مى كرد اين بار على بن موسى الرضا را شكست خواهد داد. تمام علماى مشهور مذاهب جمع شده بودند تا با امام مناظره كنند. بايد او را تحقير و كوچك مى كرد. مردم دسته دسته شيفته رفتار و گفتار امام مى شدند. اگر امروز امام در مناظره كم مى آورد، ابّهت او شكسته مى شد. همه مى فهميدند كه علمِ پسر موسى بن جعفر آنقدرها هم زياد نيست.
حتما ادامه را بخوانید
صدايى از حياط قصر بلند شد. گردن كشيد. از پنجره حضرت را ديد كه عباى زيبايى به تن دارد و با چهره اى خندان از لابه هاى درختان مى گذرد و پيش مى آيد. سيبى را كه تا نيمه خورده بود در بشقاب گذاشت. لبهايش را با دستمال حرير پاك كرد. جابه جا شد. وقتى امام پا داخل قصر گذاشت، برخاست. همه حتى بزرگان يهود و نصارا بلند شدند. مأمون سلام كرد. امام با چهره گشاده جوابش را داد. مأمون پيش رفت. با حضرت ديده بوسى كرد و با چاپلوسى گفت كه دلش براى او تنگ شده است. بعد تعارف كرد حضرت روى تخت او بنشينند. حضرت قبول نكرد. مأمون هم روى زمين، روى تشكى نرم، كنار حضرت نشست. همه درباره تازه وارد در گوشى صحبت مى كردند. لحظه اى چشم از صورت زيبا و نورانى امام بر نمى داشتند. حضرت موهايش را مرتب شانه كرده بود. بوى عطر و گلاب مى داد.
مأمون سرفه اى كرد و رو به جاثليق كه گره در ابرو انداخته بود و ناراحت به نظر مى رسيد، گفت:
ـ اى جاثليق ! اين مرد پسر عمويم على بن موسى الرضا از فرزندان دختر پيامبر خداست. مكثى كرد و ادامه داد:
ـ از فرزندان على بن ابيطالب.
سپس لبخندى زد و گفت:
ـ تو بزرگ نصارا هستى و عالِمى مشهور. دوست دارم با ايشان به انصاف مناظره كنى تا همه بهره ببريم.
ادامه مطلب...






