سلام
یک خبر برای تمام دوستابی که خواستار داشتن تمام مطالب این وبلاگ هستن اینکه می توانی با دانلود لینک که کم حجم هم هست این خواسته خود را عجابت کنید.
یک خبر برای تمام دوستابی که خواستار داشتن تمام مطالب این وبلاگ هستن اینکه می توانی با دانلود لینک که کم حجم هم هست این خواسته خود را عجابت کنید.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 0:58  توسط احسان
|
آقاي ميرزا هادي بجستاني سلمه اللّه ، به نقل از مؤمن متقي ، صديق الذاكرين تهراني ، كه به فرموده مـيـرزا هـادي ، چـنـد سـال است كه مجاور سيدالشهداء (ع ) است و كمال رفاقت را با من دارد، و هميشه بعد از نماز جماعت من در جوار آن حضرت ، با حال خوشي ذكر مصيبت مي كند و در همه جا اهم حوائج او فرج حضرت ولي عصر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف است ، گفت : تقريبا بيست سال پيش مي شود، به كربلا مشرف شدم .
مركب من قاطري راهوار وملك خودم بود.
مبالغي نقدينه طلا در همياني به كمر بسته و خورجين و اسباب لازم همراهم بود.
در هر منزلي كه قافله توقف مي كرد، شبانه ذكر مصيبت مي كردم ، لذاوضعم خوب بود.
در آخرين منزل بين راه ، كه مـسـيـب است ، قافله سحرگاه حركت كرد و ما هم براه افتاديم .
در بين راه عربي اسب سوار با من رفـيق شد.
مشغول صحبت شديم و از قافله جلو افتاديم .
بعد از ساعتي ، آن مرد عرب گفت : اينك دزدها قصد مارا دارند.
اين راگفت و اسب را دوانيد.
مـن قدري با او همراهي كردم ، ولي به او نرسيدم و همان جا ماندم .
دزدها رسيدند وفورا مرا هدف نـيـزه و گـرز و خـنجر خود قرار دادند.
بر زمين افتادم و از هوش رفتم .
بعد از مدتي كه به هوش آمـدم ، شـنـيـدم كـه درباره تقسيم پولها نزاع مي كردند.
وقتي ازمن حركتي ديدند و دانستند كه زنده ام ، يكي فرياد زد: اذبحوه (سرش را از بدن جداكنيد).
يك باره متوجه من شدند و خنجر را بر گـلـوي خـود ديـدم و مـرگ را مـشاهده نمودم .
در همان حال ياس و انقطاع ، توجه قلبي به ولي كـارخـانه الهي ، يعني ناموس عصر عجل اللّه تعالي فرجه الشريف ، جسته و فقط با ارتباط روحي ، نه زباني از آن حضرت كمك خواستم .
فورا در كمتر از چشم بهم زدني ، ديدم نور است كه از زمين به آسـمـان بـالا مـي رود و دور آن قطعه زمين مثل كوه طور محل تجلي حضرت نورالانوارگرديده اسـت .
صداي دلرباي آن معشوق ماسوي بلند شد كه مي فرمود: برخيز.
با آن كه سر و پيكرم مجروح بود و مشرف به موت بودم و خون از جراحاتم جاري بود، بركت فرمايش آن جان جهانيان و زندگي بخش ارواح اهل ايمان ، حيات تازه در جسم وجان من دميد و از بستر مرگ برخاستم .
آن حضرت فرمود: اين است قبر جد بزرگوارم ، روانه شو.
نـگـاه كـردم ، ديدم چراغهاي گلدسته ها و گنبد مطهر پيداست و هيچ اثري از اعراب واسباب و اثـاثـيه ام نيافتم و همه ناراحتي ها را فراموش كرده ، راحت راه را طي مي كردم .
تا آن كه خود را در كـوچـه بـاغهاي كربلا ديدم ، در حالي كه هوا روشن شده بود گفتم :براي نماز به كربلا نمي رسم .
هـمين جا تيمم كرده ، نماز مي خوانم .
چون نشستم وتيمم كردم ، احساس ضعف و درد نموده ، دو ركـعت نماز رابه طور نشسته و به هزارزحمت خواندم و همان جا از هوش رفتم و چشم باز نكردم مگر در خانه مرحوم آقاشيخ حسين فرزند حجة الاسلام مازندراني (ره ).
معلوم شد گاريهايي كه از كاظمين و بغداد وارد كربلا مي شوند، مرا با خود حمل نموده و به خانه شـيـخ آورده انـد.
وقـتـي شيخ مرا زنده ديد، گفت : غم مخور، شهداء كربلاهفتاد و سه نفر شدند (يعني تو يكي از ايشاني ).
چـنـد مـاهـي زخـمها رامعالجه كردم تا از بركت نفس مبارك حضرت صاحب الزمان روحي فداه سلامتي و عافيت يافتم
كمال الدين ج 1، ص 104، س 8
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 1:11  توسط احسان
|





