تبليغاتX
آداب السير والسلوك

ارتباط  مرشد با مرحوم حاج اسماعيل دولابي

مرشد، به مرحوم حاج اسماعيل دولابي علاقه داشت و حاج اسماعيل دولابي نيز، از ارادتمندان مرشد بود و اغلب در جلسات و روضه هاي حاج مرشد جناب حاج اسماعيل دولابي تشريف مي آورد واز مستمعين بود. مرحوم حاج اسماعيل دولابي مايل بود كه حاج مرشد صحبت كند و به همين جهت در مجالس او شركت مي فرمود.

نظر مرشد درباره خواجه حافظ شيرازي

مرحوم مرشد اشعار حافظ را پسنديده و مورد امعان نظر قرار داده است.
مرحوم مرشد، به قدري دقيق اشعار خواجه را مطالعه قرار داده كه حتي در تضميناتي كه از بعضي غزليات حافظ نموده،در هر غزل خاصي را انتخاب نموده و تضمين كرده، شايد همه ابيات را قبول نداشته است. در بيشتر موارد حافظ را تحسين فرموده، ولي گفته است:
صد حيف كه حافظ«عليه الرحمه» مرثيه نسروده يا اگر سروده به دست ما نرسيده است.


سخنان حکیمانه مرشد

وی می گفت :
«شبی در خواب دیدم که پیرمردی که در مدرسه ای مشغول تدریس است و متوجه شدم که حکیمی بزرگ است. جلو رفتم وسلام کردم. پیرمرد جواب سلام مرا داد و پرسید کیستی؟ عرض کردم: من غریبم. یک غریب در بدر بی سواد و عوام هستم.
علمی هم ندارم.
 پیر می پرسد: در جهانی که علم جلوه گر است تو چرا بی سواد هستی؟ مرشد جواب داد: ای آفتاب چرخ ادب من « عاشقم » و فکرم در عوالم دیگری است.
پیر می گوید: اشتباه نکن. عاشقی ملک و مال می خواهد. پایه عشق را روی سیم و زر و مال و جان قرار داده اند و الا عاشق بی سر و پا زیاد است.
مرشد از این رویا درس می آموزد که ادعای عاشقی بدون نشانه ای از کرم وجود و سخا، ادعایی واهی است و عشق بی علم و عقل رسوایی است.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 13:40  توسط احسان  | 



تكه كلامهاي شيرين

مرحوم مرشد هر جا كه بود؛ چه در مغازه چلوكبابي، چه در منزل، چه در محافل و بين دوستان و آشنايان، معمولاً براي اينكه بياناتش روي گيرنده و مخاطب اثر كند، مطالب خود را با تكه كلامهاي لطيفي همراه مي كرد:

مي گفت:
 روزي تو هميشه مي رسد؛ گاهي كم است و گاهي زياد، ولي روزي حداقل را خداي متعال قطع نمي كند.
مثل جوي آب؛ گاهي آب زياد وتندي در جوي مي آيد و گاهي هم آب كم مي شود، اما قطع نمي شود.« آب باريك بند نمياد، آب باريك هميشه مياد»!

موقعي كه روغن روي غذاي مشتري مي ريخت، ملاقه راكه با دست بالا مي برد، مي گفت:« گول نخوردي!» یا «شيطون گولت نزنه»!
 هرحرفي كه مي زد، به دنبالش مي گفت:« گوشي دستته؟»
 اگر كسي خسته مي شد، به اومي گفت:«آدم عاشق خسته نمي شه، از حال مي ره»
 كسي كه قرض مي گرفت، و پولش رانمي آورد و مي گفت، فردا مي دهم، مي گفت:«فرداي قيامت را مي گه!»

 

 اگر كسي ستمي يا بدي از او سر مي زد، مي گفت:«هر چيزي از نازكي پاره مي شه، الا ظلم كه از كلفتي پاره مي شه».
 مي گفت:« يتيم نامه خودش را هوايي پست مي كند».
 وقتي كلام خود را تمام مي كرد، از شنونده مي پرسيد:« بيداري؟»

حاج مرشد  می فرمود: فکر نکنید که در عالم مرد خدا نیست. بلکه بر عکس بین مردم اولیای خدا یافت می شود، ولی چوب گمنامی خورده اند و مردم آنها را نمی شناسند.

تمام پندها و نصايح مرحوم مرشد، امر به معروف و نهي از منكر بود.
البته با تعريف حكايات و داستانهايي که مختص خود او بود، سعي مي كرد شنونده را سرشوق بياورد تا مطلب را با علاقه گوش بدهد و نصيحت او را به كار ببندد.
از منكرات پرهيز مي كرد و ديگران را از كارهاي زشت باز مي داشت.

 روزي به برادر من گفت:
«هر وقت كه تنها مي شوي، مثل موقعي هم كه در بين جمع هستي كار زشت مكن».
او سعي مي كرد با عمل خود، مردم را به معروف، تشويق و از منكر باز دارد. در اين كار هم واقعاً موفق بود، چون اغلب مردم حرف مرشد را گوش مي دادند.
او امر به معروف و نهي از منكر را به عمل نشان مي داد، نه با گفته و اين گونه اثر بيشتري مي گذاشت.




ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 9:11  توسط احسان  | 



تكه كلامهاي شيرين

مرحوم مرشد هر جا كه بود؛ چه در مغازه چلوكبابي، چه در منزل، چه در محافل و بين دوستان و آشنايان، معمولاً براي اينكه بياناتش روي گيرنده و مخاطب اثر كند، مطالب خود را با تكه كلامهاي لطيفي همراه مي كرد:

مي گفت:
 روزي تو هميشه مي رسد؛ گاهي كم است و گاهي زياد، ولي روزي حداقل را خداي متعال قطع نمي كند.
مثل جوي آب؛ گاهي آب زياد وتندي در جوي مي آيد و گاهي هم آب كم مي شود، اما قطع نمي شود.« آب باريك بند نمياد، آب باريك هميشه مياد»!

موقعي كه روغن روي غذاي مشتري مي ريخت، ملاقه راكه با دست بالا مي برد، مي گفت:« گول نخوردي!» یا «شيطون گولت نزنه»!
 هرحرفي كه مي زد، به دنبالش مي گفت:« گوشي دستته؟»
 اگر كسي خسته مي شد، به اومي گفت:«آدم عاشق خسته نمي شه، از حال مي ره»
 كسي كه قرض مي گرفت، و پولش رانمي آورد و مي گفت، فردا مي دهم، مي گفت:«فرداي قيامت را مي گه!»

 

 اگر كسي ستمي يا بدي از او سر مي زد، مي گفت:«هر چيزي از نازكي پاره مي شه، الا ظلم كه از كلفتي پاره مي شه».
 مي گفت:« يتيم نامه خودش را هوايي پست مي كند».
 وقتي كلام خود را تمام مي كرد، از شنونده مي پرسيد:« بيداري؟»

حاج مرشد  می فرمود: فکر نکنید که در عالم مرد خدا نیست. بلکه بر عکس بین مردم اولیای خدا یافت می شود، ولی چوب گمنامی خورده اند و مردم آنها را نمی شناسند.

تمام پندها و نصايح مرحوم مرشد، امر به معروف و نهي از منكر بود.
البته با تعريف حكايات و داستانهايي که مختص خود او بود، سعي مي كرد شنونده را سرشوق بياورد تا مطلب را با علاقه گوش بدهد و نصيحت او را به كار ببندد.
از منكرات پرهيز مي كرد و ديگران را از كارهاي زشت باز مي داشت.

 روزي به برادر من گفت:
«هر وقت كه تنها مي شوي، مثل موقعي هم كه در بين جمع هستي كار زشت مكن».
او سعي مي كرد با عمل خود، مردم را به معروف، تشويق و از منكر باز دارد. در اين كار هم واقعاً موفق بود، چون اغلب مردم حرف مرشد را گوش مي دادند.
او امر به معروف و نهي از منكر را به عمل نشان مي داد، نه با گفته و اين گونه اثر بيشتري مي گذاشت.




ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 9:10  توسط احسان  | 



از جمله عباد مخلص خداوند سبحان ، عارف حکیم مرحوم حاج میرزا احمد عابد نهاوندی معروف به« مرشد چلویی» و متخلص به (ساعی) است .
کسی که به افق نبوت و ولایت دسترسی پیدا کرده و معلوم است که در دنیا چه رفتاری خواهد داشت .

نوه ایشان نقل می کند :
بعد از فوتش یکی از دوستان وی به من گفت:
مرشد به من فرموده بود:
« من سلمان زمان و اولیای خدا بودم که مردم مرا نشناختند».

ایشان می گفت :
«بهترین مردم، کسی است که به دیگران آزار نرساند. وقتی تو با کسی کاری نداشته باشی، مطمئن باش کسی با تو کاری ندارد. هرچه بدی به انسان می رسد، از نفس بد خود اوست».
خصوصیات زندگی جناب مرشد
مرحوم مرشد، زندگی بسیار ساده ای داشت. اگر کسی او را نمی شناخت، متوجه نمی شد که او یک مرد استثنایی است.
خیلی ساده و بی آلایش زندگی می کرد. سه بار ازدواج کرده بود. خانم اول مرحوم مرشد که والده مرحوم حیدر آقای معجزه بود، هنگام زایمان دختر خود از دنیا رفت.
این همسر که همسر اول جناب مرشد بود، همسری مهربان بود که مرشد از وی به نیکی یاد کرده است.
ایشان مرشد را« میرزا جان» صدا می زد و در بازار هم او را « آمیرزا احمد» لقب گرفت ، چون گاهی برای دوستان خود صحبت می کرد، آهسته شعر می خواند و پند و اندرز می داد، کم کم به او « مرشد» گفتند.
بعد از فوت همسر اول، جناب مرشد با همسر دوم خود ازدواج می کند و از او یک دختر متولد می شود .
مرحوم مرشد می گفت:« من در موقع زندگی با همسر اول خود، جوان بودم و نتوانستم محبت های او را جبران کنم».

اما همسر دوم مرشد به اندازه همسر اول وفا نداشت؛ بلکه برعکس همسر اول، با مرحوم مرشد بدرفتاری می کرد.
بدرفتاریهای این همسر، به قدری شدت گرفت که به حد آزار او رسیده بود و مرشد می گفت: این سرنوشت من است و آزار و اذیت این زن تقدیری است که مرا به صبر وامی دارد.

همسر دوم با مرشد طوری رفتار می کرد که گویی غلام اوست و کمتر مردی می توانست این حقارت را تحمل کند و تاب بیاورد.
مدارا با همسر بد اخلاق
یک روز بعدازظهر همراه مرحوم مرشد از مغازه به طرف خانه او می رفتیم. مرحوم مرشد آب گردان مسی را که مملو از چلوکباب برگ مخصوص بود، زیر عبا در دست داشت. «خانم»، - همسر دوم مرحوم مرشد - گفته بود: «غذای مشتریان مغازه به درد ما نمی خورد. باید برای ما غذایی جداگانه و مخصوص بپزی و بیاوری».
برای همین، جناب مرشد هر روز مجبور بود در ظرف جداگانه ای برای همسرش غذا بپزد و به خانه بیاورد.
به منزل که رسیدیم ،«خانم» بدون اینکه جواب سلام ما را بدهد، رو به مرشد کرد و گفت:« سیگار خریدی یا نه؟»
مرشد گفت:« یادم رفته»!
خانم بنای ناسزا به ایشان را گذاشت . من که آن زمان 12 سال داشتم، جلو دویدم برای اینکه نامادری، پدربزرگم را راحت بگذارد اما جناب مرشد آرام گفت:« خودم می روم» و از من خواست آرامش خودم را حفظ کنم.
شبی یکی از دوستانش برای دیدن جناب مرشد به منزل او می رود. نزدیک چهارراه دروازه دولاب وارد کوچه می شود.
از دور می بیند جناب مرشد کنار درب منزل خود داخل کوچه نشسته است.
گفت: جلو رفتم و به جناب مرشد سلام کردم. مرا شناخت و به آرامی جواب سلام مرا داد.
پرسیدم:«حاج آقا این وقت شب چرا داخل کوچه نشسته اید و به داخل خانه نمی روید»؟ مرشد جواب داد:« زنم از منزل بیرونم کرده!»

ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:9  توسط احسان  |