وفات
کل احمد آقا ، پس از هشتاد سال تنها و مهجور و خسته در اين بيغوله بي مروت دنيا، که الحق اسمي به غايت با مسمي بر خود دارد، دار فانی را وداع گفت .
خود در اين باره مي گفت:
« برات مرگ را براي سالياني پيش پيچيده بودند. اما شب موعود، ورق برگشت و امر شد که باز هم بمانم . فقط از او مي خواهم، تا ديگر اين بار به وعده اش وفا کند، که ذائقه ام بي اندازه از اين دنيا تلخ شده است.»
و همين گونه نيز واقع شد، يعني قبل از آنکه پشت پا به اين دايره بي اقبال زده و به ديار باقي بشتابد، به همسر مهربان و انيس لحظات دلتنگي و خستگي هايش، اين مهم را بشارت داده و فرموده بود که:
« تا دو ماه بعد، عازم سفر آخرت خواهم شد؛ و در اين زمان باقي مانده، خداوند درهاي بلا و بيماري را بر من مي گشايد.»
و همان گونه که نويد اين وقايع را داده بود، در دو ماه پاياني عمر بالاخره، در تاريخ 8/11/1379 در بيمارستان خاتم الانبياء عليها السلام تهران و در حالي که هفت روز آخر عمر را حتي يک قطره آب هم ننوشيده بود، با لبي تشنه، همانند ارباب تشنه لبش حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام، به ديار لقا و بقا شتافت و اکنون تربت پاک بي رياي او، در قبرستان شاهزاده احمد بن قاسم در قم محل تجلي و نور افشاني است.
ادامه مطلب...
خصوصيات اخلاقی جناب شيخ
گاهي که از کل احمد آقا در خصوص شيخ و حالاتش سراغ مي گرفتند، ايشان در پاسخ مي فرمودند:
« شيخ يعني سخاوت، انسانيت....، صفت او در خدمت به فقرا، عجيب بود. همين مقدار بگويم که شب ها از فکر فقرا، بيخوابي مي کشيد.
بارها به دوستانش مي گفت: جيب من و شما يکي است و فرقي نمي کند. هرگاه که پول احتياج داشتيد، من در اختيار شما هستم و تعارف نکنيد.
بارها و بارها مي ديدم که به خاطر مردم گريه مي کند و براي رفع حاجاتشان چله مي نشيند.
يک صفت عجيبي که در شیخ ظاهر بود و در کمتر کسي ديده مي شد، اين بود که اگر کسي را در حال معصيت مي ديد، در گوشه اي مي نشست و ساعتها به حال وي گريه مي کرد و پيش خدا ريش گرو مي گذاشت، تا شايد خداوند از سر تقصيرات آن شخص بگذرد.
زماني که عملکرد خلق الله را مي ديد، دلش مي سوخت و گريه کنان مي گفت: رفقا، اين ميوه اي توحيدي را ببينيد که چگونه در دام اين دنيا مي پوسند؟! چرا خداوند وليش را نمي رساند، تا مردم اينگونه غرق در خودشان نشوند؟
نصيحت استاد
ايشان مي فرمودند:
« بعد از اولين ملاقات با جناب شيخ، قرار بر آن شد که به جلسه ايشان برويم. وقتي به خدمتشان رسيديم، ايشان رو به قبله نشسته و مناجات مي خواندند.
جناب شيخ عادت داشت که در ضمن دعا خواندن و مناجات، جملاتي بگويد که تنها اهلش آنرا دريافت مي کردند.
من هم در همان جلسه، پشت سر ايشان نشستم و با وي هم نوا شدم.
در ميان دعا، شخصي وارد مجلس شد که در ظاهر، هيچ شباهتي با ديگر شاگردان شيخ نداشت.
ريشهايش را تراشيده بود و با کلاه و لباس مخصوصي وارد مجلس شد. من هم در همان حال و هواي جواني با خود گفتم که اين شخص، با اين سر و وضع، اينجا چه مي خواهد؟
درست به محض آنکه اين مطلب در ذهنم خطور کرد، شيخ مناجات را رها کرده و با صداي بلندي فرمودند: تو به ريشش چه کار داري؟
اگر ريشش را تراشيده، در ازاي آن دو صفت خوب ديگر دارد، که ريش داري مثل تو، از آن بي بهره است.
پس مال اون به تو مي چربد ... و دوباره مناجاتش را ادامه داد.»
ادامه مطلب...
یادی از عارف بزرگ حاج محمد صادق تخته فولادی
در کتاب مصباح الشريعه از حضرت صادق عليهم السلام منقول است که مي فرمودند: ( اطلب مواخاه الاتقياء و لو في ظلمات الارض و ان افنيت عمرک في طلبهم، فان الله لم يخلق افضل منهم علي وجه الارض بعد النبيين عليهم السلام و ما انعم الله تعالي علي العبد بمثل ما انعم به من التوفيق بصحبتهم).
« پيوسته در جستجوي دوستي با پرهيزگاران و حق پرستان باش! هر چند که در ظلمات زمين پنهان باشند؛ گرچه زندگي خود را بر سر اين کار بگذاري. زيرا خداوند متعال پس از پيامبران، آفريده اي عزيزتر و برتر از پرهيزگاران و حق پرستان بر روي زمين خلق نکرده است. و خداوند هيچ نعمتي همچون توفيق همنشيني با آنان را به بنده اش عطا نکرده است.»
چه بسا ديده ايم و خوانده ايم در احوالات اوليايي که در ابتدا، کوچکترين انسي با حضرت حق نداشتند؛ و دربارگاه ملکوتي باريتعالي منزلتي نيافته بودند؛ و ناگهان پس از ملاقاتي شگفت با حکيمي عارف، قلبشان منقلب شده؛ و سراچه دل را به آشيانه قاصدان وحي تبديل کرده اند.
شرح زندگاني عارف جليل القدر حاج محمد صادق تخته فولادي ، استادحاج شيخ حسنعلي نخودکي اصفهاني، نيز بر اين سبيل و طريق رقم خورده است. بر آن گونه که ناقلان گفته اند، در ابتداي امر اين رنگرز اصفهاني جهالت و عياشي را سرمشق امور خويش قرار داده و با هم چيز و همه کس مأنوس و آشنا بود، مگر ياد حضرت دوست.
ادامه مطلب...
زندگی نامه
مرحوم کربلایی يادگار مادري به نام بتول بود که در خوي مردانگي و دليري، شهرت زيادي داشت. شايد يکي از وجوه رشد فرزند، در اين سلوک پر از مرارت و ملامت، همان مادر رشيد و نترس تهراني بود، که توانست رمز عاشق بودن و حيدري زيستن را با شيره جانش، در کام اين بچه بچشاند.
پدرش علي اصغر نام داشت؛ و از کاسب هاي قديمي تهران بود. کل احمد آقا، هميشه براي وي طلب مغفرت مي کرد و ديگر هيچ نمي گفت.
کل احمد آقا، در اصل بزرگ شده محله پاچنار، حوالي ميدان اعدام بود؛ و رسم و راه زندگي را در همان کوچه و پس کوچه هاي تهران قديم آموخت.
کودکی و نوجوانی
گاهي که کل احمد آقا، از ايام کودکي و خاطرات آن دوران تعريف مي کردند، دريافته مي شد، که عهد نوجواني را بسيار پر انرژي و جسورانه سپري کرده اند، و در کودکي کردن و به قولي شيطنت هاي عهد شباب، گوي سبقت را از همه همزادان خويش ربوده و در اين وادي، اسم و رسمي به هم زده بودند.
در روايتي آمده است که: « تستحب عرامه الصبي في صغره، لتکون حليما" في کبره. ثم قال: ما ينبغي الا ان يکون هکذا »
« شايسته است که کودک در هنگام خردسالي بازيگوش باشد، تا در بزرگسالي صبور و شکيبا گردد.»
ادامه مطلب...







