بمير به اذن خدا
همچنين آيت الله فهري مرقوم فرمودند كه : حاج آقا مصطفي خميني به نقل از آقاي حاج نورالدين فرزند مرحوم شريعتمدار رشتي نقل مي كرد كه روزي من عازم مسجد كوفه بودم كه پاره اي از اعمال آنجا را بجاي آورم كنار در ورودي مسجد با مرحوم قاضي روبرو شدم و چون ديده بودم كه پدرم با شخصيتي كه داشت دست آقاي قاضي را مي بوسيد من نيز پس از مصافحه خم شدم و دست ايشان را بوسيدم ايشان دست مرا همچنان در ميان دست خودشان نگاه داشتند و به راه ادامه دادند حيا و ادب مانع من شد كه عرض كنم من اعمال انجام نياورده ام ، به ناچار همراه ايشان بازگشتم و به طرف قبر حضرت ميثم به راه افتاديم مقداري كه راه رفتيم مرحوم آقاي قاضي عصا را انداخت و روي زمين نشست و من هم تبعيت كردم ايشان صحبت مي فرمود و من گوش مي دادم در خلال صحبت ايشان من متوجه شدم كه مار مهيبي به طرف ما در حركت است من به وحشت افتادم آقاي قاضي متوجه وحشت من شد و فرمود : حواست به من باشد آن مار با ما كاري ندارد و دوباره مشغول صحبت شدند ، ولي من همچنان از ترس ناراحت بودم تا انكه مار آمد و به فاصله يكي دو متري نيمي از بدن خود را از زمين بلند كرد گويي آماده حمله بر ماست ، وحشن من بيشتر شد .
آقاي قاضي كه اضطراب مرا ديد ،متوجه مار شد و فرمود : "مُت با ذن الله " همينكه اين جمله كه از زبان مبارك ايشان در آمد مار به همان شكل نيم خيز بدون حركت ماند مجلس تمام شد و مرحوم آقاي قاضي از من جدا شد و تشريف برد ولي من برگشتم تا قضيه مار را دنبال كنم ، ديدم به همان شكل باقي است ، خواستم ببينم مار زنده است يا مرده ؟
پس از پرتاب چند سنگ پاره كه بعضي از آنها به مار نيزاصابت كرده بود جرات يافته نزديك رفتم ، ديدم مار به همان حال خشك شده و مرده است و اثري از حيات در او نيست .
حضرت آيت الله حاج سيد احمد فهري براي آقاي موسوي مطلق مرقوم فرمودند : با مرحوم آيت الله حاج مصطفي خميني فاصله ميان مسجد ك.فه و مسجد سهله را مي پيموديم كه ايشان چنين فرمودند : آيت الله آقاي حاج ميرزا حسن بجنوردي كه در وقت نقل حديث حيات داشتند مي فرمود كه آقاي حاج شيخ محمد شريعت فرزند شيخ الشريعه اصفهاني نقل مي كرد كه براي من فرزندي نمي ماند و هر بچه كه به دنيا مي آمد پس از چند ماه مي مرد ، تفالي در ميان اعراب نجف هست كه فرزند تازه مولد را به يكي از سادات هبه مي كنند و دوباره از دوباره از او تحويل مي گيرند و عقيده دارند كه اين داد و ستد موجب بقاي فرزند مي شود ما نيز با اصرار عيال نسبت به يكي از فرزندان اين عمل را انجام داديم و نوزاد پسري كه داشتيم به اغوش گرفته و عازم حرم مطهر اميرالمومنين شدم كه انجام با سيدي اين داد ستد انجام گيرد تصادفا ديدم مرحوم قاضي عصا به دست از حرم مطهر بيرون آمده و عازم منزل است جلو رفتم و پس از عرض سلام مطلب را به حضورشان عرضه داشتم ايشان با كمال اخلاق و ادب قنداق طفل را از من گرفت و فرمود : من اين بچه را از شما پذيرفتم ولي بدانيد كه قطعا نخواهند ماند و چند روزي بيش از عمر او باقي نمانده و همين طور هم شد كه پس از چند روز نوزاد از دنيا رفت .
دانشمند معظم و محقق محترم استاد فاطمي نيا مي فرمودند :زمانيكه حضرت آيت الله العظمي قاضي در نجف اشزف بودند روزي آيت الله العظمي خوئي به حضور ايشان مي آيند و خدمت ايشان عرض مي كنند : از شما مي خواهم كه چيزي به من بفهمانيد . مقصود ايشان معارف الهي و عرفاني و مكاشفات روحي بود. پس از مدتي كه آيت الله خوئي طبق دستورالعمل استادش عمل مي كنند و در يكي از شبهاي ماه مبارك رمضان كه اين شاگرد معظم خدمت استاد به سر مي برد براي ايشان مكاشفه اي با عنايت آيت الله قاضي صورت مي گيرد كه از اين قرار است : آقاي خوئي شخصي را شبيه خودش در مقابل خود مي بيند كه به آرامي تغيراتي در چهره آن شخص به وجود مي آيد تا آنجا كه محاسنش سفيد مي شوند و در نهايت محاسنش سفيد تر و درس ايشان به مسجد هندي كشيده مي شود و در مقام فتواي قرار مي گيرد و باز در گوشه اي ديگر مشاهد مي كند كه رساله ايشان چاپ شده است و بعد از مدتي بلندگوهاي كوفه اعلام مي كردند كه آيت الله العظمي خوئي به ملكوت اعلا پيوست . بعد از مشاهده اين صحنه مرحوم قاضي رو به آقاي خوئي كرده و مي فرمايند : اين بود سرگذشت شما تا آخر عمرتان عاقبت به خير مي شويد بفرمائيد برويد .
حكايتي از مرحوم قاضي ...
حضرت آيت الله ناصري دولت آبادي مي فرمود: استاد ما مرحوم آيت الله حاج شيخ عباس قوچاني وصي مرحوم آيت الله العظمي آقا سيد شيخ علي قاضي مي فرمودند : در نجف اشرف با مرحوم قاضي جلساتي داشتيم و غالبا افراد با هماهنگي وارد جلسه مي شدند و همديگر را هم مي شناختيم . در يك جلسه ناگهان ديدم سيد جواني وارد شدند ، مرحوم قاضي بحث را قطع كردند و احترام زيادي به اين سيد جوان نمودند و خطاب به او فرمودند : آقا سيد روح الله ! در مقابل سلطان جور و دولت ظالم بايد ايستاد ، بايد مقاومت كرد ، بايد با جهل مبارزه كرد . اين در حالي بود كه هنوز زمزمه اي از انقلاب امام نبود . مرحوم آيت الله قوچاني فرموده بودند كه ما خيلي آن روز تعجب كرديم ، ولي بعد از سالهاي زياد و پس از انقلاب فهميديم كه مرحوم قاضي آن روز از چه جهت آن حرفها را زد و نسبت به امام احترام كرد .
ضمنا حضرت امام نيز بسيار از ايشان با تجليل نام مي برند و مي فرمودند : قاضي كوهي بود از عظمت و مقام توحيد .
ولادت
حاج سيد علي آقا قاضي فرزند حاج سيد حسين قاضي است . ايشان در سيزدهم ماه ذي الحجة الحرام سال ۱۲۸۲ ه .ق . از بطن دختر حاج ميرزا محسن قاضي، در تبريز متولد شد و او را علي نام نهادند، بعد از بلوغ و رشد به تحصيل علوم ادبيه و دينيه مشغول گرديد و مدتي در نزد پدر بزرگوار خود و ميرزا موسي تبريزي و ميرزا محمد علي قراچه داغي درس خوان د....
پدر
پدر ايشان، سيد حسين قاضي، انساني بزرگ و وارسته بود ك ه از شاگردان برجسته آيت الله العظمي ميرزا محمد حسن شيرازي بود و از ايشان اجازه اجتهاد داشت . درباره ايشان گفته اند زماني كه قصد داشت سامرا را ترك كند و به زادگاه خويش تبريز باز گردد استادش ميرزاي شيرازي به وي فرمود در شبانه روز يك ساعت را براي خودت بگذار . يك سال بعد چند نفر از تجار تبريز به سامرا مشرف مي شوند و با آيت الله ميرزا محمد حسن يك ساعتي » : شيرازي ملاقات مي كنند؛ وقتي ايشان احوال شاگرد خويش را جويا مي شود، مي گويند كه شما نصيحت فرموده ايد، تمام اوقات ايشان را گرفته، و در شب و روز با خداي خود مراوده دارند« .
بقیه در ادامه مطالب ....
ادامه مطلب...






