تبليغاتX
آداب السير والسلوك

چـون ديدم دست بر نمي دارد، آنچه در ذهن داشتم اظهار نكردم و فقط گفتم : قصدمن ، اشتغال بـه تـحـصـيـل در مـدرسه است ، حال اگر امر بفرماييد كه يك حجره درمدرسه اي كه كنار حرم حضرت عبدالعظيم (ع ) است به من بدهند، ممنون خواهم شد.

به كاتبش گفت : براي صدر الحفاظ، - كه رياست مدرسه به دست او بود - بنويس :اين آقا ميهمان عزيز ماست ، حجره اي براي ايشان معين نماييد.

بعد از اين مذاكرات بااصرار مرا با خود به اتاقي كه در آن تـرتيب غذا و نهار داده شده بود، برد.

بعد از صرف نهار، به خادمش امر كرد كه مقداري پول بـيـاورد و سـر جـيب مرا گرفت و پولها را در آن ريخت .

من چون تصرف در آنها را خالي از اشكال نمي دانستم ، پولها را نزد شخصي به امانت گذاشتم و به حرم حضرت عبدالعظيم (ع ) مشرف شدم .

بعدا از آن وجهي كه آقاي حاج سيد جواد قمي داده بود مصرف مي نمودم ، تا آن كه پول ايشان تمام شد.

 

يـك روز صـبـح ديـدم حـتي پول خريد نان را ندارم .

گفتم : ديگر با اين حال اشكالي ندارداز پول اميركبير مصرف كنم ، اما كسي را كه برود و آن وجه را بياورد، نيافتم .

پـس داخـل حـجـره ام شـدم و نفس خويش را مخاطب ساخته و گفتم : اي بنده خدا از توسؤالي مـي نمايم در حالي كه در حجره غير از خودت كسي نيست .

بگو آيا به خدامعتقد هستي يا نه ؟ اگر بـه خـدا معتقد نيستي ، پس معني اشكال در مصرف كردن پول اميركبير چيست ؟ و اگر معتقد به خدا هستي ، بگو ببينم خدا را با چه اوصافي مي شناسي ؟ در جـواب خود گفتم : من معتقد به خداي تعالي هستم و او را مسبب الاسباب مي دانم ،بدون آن كـه حـتـي هـيـچ وسـيله اي وجود داشته باشد.

و مفتح الابواب به هر طوري كه خودش مي داند، مي شناسم ، بنابراين از حجره بيرون نيا، چون آنچه مقدر شده كه واقع بشود، همان خواهد شد.

در حـجـره را بـه روي خـود بـسـتـم و هـمـان جا ماندم .

حجره هيچ منفذي حتي به قدراين كه گـنجشكي وارد شود نداشت .

تا روز سوم هنگام ظهر همان جا بودم ، اما فرجي نشد.

روز سوم نماز ظهر و عصر را بجا آوردم و بعد از نماز سجده شكر كردم كه اگربميرم ، با حال عزت از دنيا رفته ام .

وقـتـي بـه سـجده رفتم ، حالت غشي پيدا كردم ومشخص است كسي كه از گرسنگي غش كند، حالش خوب نمي شود مگر بعد از آن كه غذايي به او برسد.

نـاگـاه خود را نشسته ديدم و متوجه شدم شخص جليلي مقابل من ايستاده است .

به دراتاق نگاه كـردم ، ديـدم بـسته است .

آن شخص در من تصرف كرده بود، به طوري كه قدرت تكلم نداشتم و فـرمـود: فـلانـي ، مردي از تجار تهران كه اسمش ابراهيم است ،ورشكسته شده و در حرم حضرت عـبـدالـعـظـيم (ع ) متحصن گشته ، اسم رفيقش هم سليمان است .

اين دو نفر در حجره ات نهار مي خورند.

تو با آنها غذا بخور.

سه روزديگر تجاري از تهران مي آيند و كار او را اصلاح مي كنند.

بـعد از اين كه اين مطلب را فرمود، احساس كردم تمام وجودم چشم شده و به او نظرمي كنند، اما نـاگهان او را نديدم و از نظرم ناپديد شد، به طوري كه ندانستم آيا به آسمان بالا رفت ، يا به زمين فـرو رفـت و يـا اين كه از ديوار خارج گشت .

پس دست خود را ازحسرت به دست ديگر مي زدم و مـي گـفـتم : مطلوب به دست من آمد، ولي از دستم رفت .

اما فايده اي در حسرت خوردن نبود و چون حالت غشي پيدا كرده بودم ، گفتم :از حجره بيرون مي روم تا تجديد وضو كنم .

حـالـي مـثـل آدمهاي مست داشتم و به هيچ چيز نگاه نمي كردم .

از حجره بيرون آمدم تابه وس ط مـدرسـه رسـيدم ، بر سكويي كه روي آن چاي مي فروختند، شخصي نشسته بود.

وقتي خواستم از كنار او بگذرم ، گفت : آقا بفرماييد چاي بخوريد.

گفتم : مناسب من نيست كه اين جا چاي بخورم .

اگر ميل داريد، بياييد در حجره چاي بخوريم .

چون خودم مقداري قند و چاي داشتم .

گـفـت : اجـازه مي دهيد نزد شما نهار بخوريم .

گفتم : اگر تو ابراهيم هستي و نمي پرسي كه چه كـسـي اسـم تو را به من گفته است ، اجازه داري والا نه .

اسم رفيقش را هم كه آن جا حاضر نبود، بـردم و گـفتم : اگر اسم او سليمان است و باز سؤال نمي كنيد، كه چه كسي اين مطلب را به من گـفـتـه ، اجـازه داري به حجره ام بيايي .

باز گفتم : اگر آمدن تو به اين جا، به دليل اين است كه ورشكست شده اي ، مي تواني بيايي وگرنه مجاز نيستي .

تعجبش زياد شد و نزد رفيقش رفت و به او گـفـت : اين آقا از غيب خبر مي دهد.

اگربراي مشكل ما راه حلي وجود داشته باشد، به دست اين سيد است .

 

نـان و كبابي خريدند و به حجره ام آمدند و نهار خوردند.

من هم با آنها غذا خوردم وچون چند روز بـود كـه از شـدت گرسنگي ، خواب درستي نداشتم ، بعد از صرف غذاخوابيدم .

وقتي بيدار شدم ، ديـدم چاي درست كرده اند.

چاي را كه خوردند، سؤال كردند و اصرار داشتند كه به آنها بگويم در چـه زمـانـي كـارشـان اصلاح مي شود.

گفتم :سه روز ديگر تجار تهران مي آيند و مشكل شما حل مي شود.

بعد از سه روز تجاري از تهران آمدند و كار ايشان را اصلاح كردند و باز گشتند.

آن دو نـفـر، ايـن مـطلب را براي مردم ذكر نمودند.

مردم به حجره من آمده و مرا به تهران بردند.

ديـدم رفـتار آنها نسبت به قبل عوض شده است ، به طوري كه حتي پاشنه در رامي بوسند و با من معامله مريد و مراد را دارند.

وقتي اين وضع را ديدم ، از بين آنهاخارج شده و به طرف خراسان براه افتادم

كمال الدين ج 1، ص 116، س 34.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 6:28  توسط احسان  |